X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

عوضی گونه!

نویسنده :Frida تاریخ: سه‌شنبه 9 شهریور 1395 ساعت: 18:00

کل شب را این پهلو به آن پهلو می شوی. دیگر مثل عادت تمام عمرت نمی توانی روی شکم ات بخوابی چون احساس خفگی می کنی. بعد از این که چند ساعتی خدا به تو رحم می کند و خواب ات می برد از بوی قهوه ای که آقای نویسنده قبل از کلاس رفتن اش درست کرده بیدار می شوی و مستانه می خواهی بروی سمت آشپزخانه که یادت می افتد فقط روزانه می توانی دویست میلی گرم ِ ناقابل کافئین میل کنی آن هم اگر خیلی خیلی دل ات بخواهد به قول دکتر! پس ترجیح می دهی نگه اش داری برای نیمه ی روز که خستگی ات را در کند لااقل!...بعد بلند می شوی و می روی حمام و قبل از این که بروی زیر دوش، می ایستی روی ترازو و هرروز لبخند ِ ترازو  را با عددی که به عمرت آن وزن نبوده ای می بینی! شاید هم انگشت میانی اش را. دوش می گیری و جلوی آیینه موقع لوسیون زدن به بدن ات به این فکر می کنی که این شکم نازنین به حالت قبلی اش بر می گردد یا نه؟...چه قدر دیگر باید بزرگ شوی؟!...نمی شود همین قدری به دنیا بیاید و توی کف دست ات مثل گنجشک بزرگ اش کنی؟ نمی شود به جای رشد ِ درونی، بیاید بیرون و از هوای خوب لذت ببرد و رشدش را بیرون کند؟!...از در ِ کمد را باز کردن اصلا نمی خواهم بگویم که چشم ات بیفتد به شلوار جین های نازنین ِ مارک داری که قبل از آمدن خریدی و حالا هیچ کدام دکمه و زیپ شان بسته نمی شود. عمرا که بتوانم این جا همان مارک ها و مدل ها را بخرم تا قبل از پیدا کردن یک کار درست و حسابی!...از سوتین های رنگی رنگی  ای که با وسواس انتخاب کرده بودم و حالا از کناره های شان می زنم بیرون اصلا اصلا به هیچ وجه نمی خواهم حرف بزنم. 

آخر هفته ها هم که چه بگویم! که "ندا" ی مهربان زنگ می زند و می گوید جایی برویم و بنشینیم و گپ بزنیم  و تو می دانی که گپ بزنیم یعنی آن ها پاتیل پاتیل آبجو و مزه سفارش بدهند و تو مثل زیر ِ بیست ساله ها آب بخوری یا اورنج جوس و نهایت کمی از مزه های آن ها. بعد سه ساعت بشود و آن ها سرشان خوش و گرم بشود و تو فقط سه هزار بار توی این سه ساعت دستشویی رفته ای!. گاهی فکر می کنم نکند از رحم ام اسباب کشی کرده و رفته توی مثانه ام جا خوش کرده. بعد تازه سیگار روشن کنند و تو یادت بیفتد که قرص اسید "کوفتی" را نخورده ای.  برای ات از آن هم بگویم که تمام مدتی که توی خیابان راه می روی و توی کافه نشسته ای همه ی هوش و حواس ات به این است که" کی " "چی" می خورد؟!...ول ات کنند بستنی لیسی را از بچه ی سه ساله می گیری و خودت یک لیس بزرگ می زنی و دیگر هم به اش پس نمی دهی. یا بلند می شوی و تاکوی مکزیکی ای که میز بغلی سفارش داده را از توی بشقاب شان  می دزدی و می آیی خانه و می نشینی روی مبل و می بلعی!...فکر کردی از گرسنه گی ست؟!...نه عزیز جانم. معده ی شما شده یک غار که ته ندارد. میز را هم حاضری گاز بزنی و بگذاری لای نان و بخوری فقط برای این که چیزی خورده باشی. از میهمانی های بچه های کلاس زبان هم که تازه با هم صمیمی شده اید و چپ و راست دعوتت می کنند و خیلی هم تبلیغ coooooooooolبودن اش را می کنند اصلا بگذارید نگویم! . می خواهی بروی وسط آن همه آدم و نوشابه بریزی توی گیلاس ات و بگویی ببخشید آی ام پرگننت؟!!!!!....آه یادم نبود نوشابه نمی شود خورد چون جزو کافئین روزانه ات حساب می شود! یا فکر کردی  جا می شوی توی آن  پیرهن های قرتی بازی ای که از ایران آورده ای و توی مهمانی ها با نرگس و سپ می پوشیدی و  قر می دادی ؟..گیریم که خودت را چرب کنی  و  توی شان جا بشوی، تکان می توانی بخوری؟...مثل احمق ها عادت کرده ای با درینک و سیگار حال ات "های" شود و خوش بگذرانی و اگر حتی یکی از این دو تا نباشد قیافه ات کم از یک لاک پشت خوابالو توی مهمانی ندارد!...بعد هم عزیز دل ام اگر فکر می کنی تمام این مدت می توانی به این فکر کنی که به جای اش من یک موجود اندازه ی پرتقال توی دل ام دارم و خیلی ناز و کوچولو است، سخت در اشتباهی. مخصوصا اگر به آمدن اش فکر نکرده باشی و فقط قبو ل اش کرده باشی. گاهی هم خجالت وار به خودم و سن و سال ام فکر می کنم و این که توی آن جامعه ی طفلکی چه قدر ما هجده سالگی و نوزده سالگی و بیست سالگی نکردیم که حالا توی سی و دو سالگی دل مان تفریحات ِ تینیجری این جامعه را می خواهد!. می دانی ریمیا، هر چه بیشتر این جا را درک می کنم و فرهنگ شان را می شناسم، بیشتر به این نتیجه می رسم که ما شبیه عقب افتاده ها توی آن جامعه ی طفلکی بزرگ شده ایم و هیچ چیزمان سر جای خودش نبود و اگر بود، من الان باید با همه ی وجود از نکردن همه ی این کار ها خوشحال می بودم و فقط به این موجود نازنین فکر می کردم. فقط اما ته دل ام خوش است...که شاید این موجود...به دنیا بیاید و همه چیزش سر جای خودش باشد و همان طوری بزرگ شود که همه ی مردم دنیا بزرگ می شوند...رها...بی ترس...بی اضطراب...

______________________________________________________

مود کنونی: 




|  نظرات (15)