برای روزهای بودن و نبودن ام

می خوابم تا رویای لبخند تو را...*

نویسنده :Frida تاریخ: چهارشنبه 17 شهریور 1395 ساعت: 18:29

اگر اعتراف کنم که تا دیروز نمی دانستم کجای ذهن و زنده گی ام هستی اعتراف نابه جایی نیست. نمی توانستم منتظر آقای نویسنده بمانم. مسیج دادم که "یک اتفاقی گویا افتاده و باید بروم بیمارستان". به گمان ام اولین بار در عمرم بود که بدون این که توی آیینه نگاهی به خودم بیندازم از خانه سراسیمه زدم بیرون. سه ایستگاه بیشتر تا بیمارستان نیست اما برای من شد سه سال.تونل مترو کش آمد و شد سه هزار کیلومتر. سیصد هزار بار به ساعت ام نگاه کردم که بفهمم چرا نمی رسم. اشک های ام قطره قطره نمی آمدند روی صورت ام. شده بودند یک سره. یک ریز. آسانسور بیمارستان تا برسد طبقه ی ششم ، جان من رسید به طبقه ی شش هزارم آسمان. دل ام می خواست می نشستم گوشه ی آسانسور و خودم را بغل می کردم.  رسیدم به birthing centre و با هق هقی که سعی می کردم کنترل اش کنم گفتم که خونریزی دارم. خانمی که آن طرف شیشه ی رسپشن نشسته بود بلند شد و آمد این طرف و بغل ام کرد و گفت که نگران نباشم و می توانم به جای اتاق انتظار توی یکی از اتاق های پزشکان منتظر بمانم. گفتم نگران نیستم و فقط می ترسم. از این که امشب که برمی گردم خانه و روی کاناپه دراز می کشم و کتاب  bande dessinée که از کتابخانه گرفته ام را می خوانم...کوچک ام با من نباشد. این تنها ترس همه ی هستی ام بود آن لحظه. که نباشی. که بهم بگویند نیستی. که آن خون...خون ِ تو باشد. خون ِ نزدن ِآن قلب کوچک ترین ات. که برگردم توی مترو و تو نباشی...که از توی پارک کنار خانه رد شوم و تو، توی من نباشی. این که موقع خواب دست ام را نگذارم روی دل ام و شب به خیر نگویم به تو. این که از تصور صورت ِ مینیاتوری ات سرگرم نشوم.  این وحشتناک ترین ترس ِآن لحظه ام بود. یکی از رزیدنت ها آمد و گفت که باید اول ضربان قلب ات را چک کنند. از دیدن آن دستگاه کوچک ، چانه ام رعشه گرفت. هزار ریشتر آوار شد روی لب های ام . سه دقیقه تلاش کرد که پیدای ات کند و...هیچ.  حاضر بودم نیمی از عمرم را بدهم و آن صدای ضربان ِ شبیه دویدن اسب را یک بار دیگر بشنوم. همان که هر بار که می شنیدم تو را سوار یک اسب کوچک می دیدم که داری در امتداد رودخانه ی سن لوغان می روی و به من لبخند می زنی. بلند شدم و نشستم. دست های ام را گذاشتم روی صورت ام و مثل دختر بچه های پنج ساله که بهترین عروسک شان را گم کرده اند التماس وار گفتم : trouvez la. نمی دانم چرا گفتم la. ضمیر ِ دخترک ها. رزیدنت سینیور آمد و آن اولی برای اش توضیح داد که خونریزی داشته ام و او هم نتوانسته ضربان قلب را پیدا کند.  آن دومی گفت که دوباره بخوابم و این بار خودش دستگاه را گرفت. یادم است اسم خدا آمد به زبانم. گفتم که اگر صدای ام را می شنود... "پیتیکو پیتیکو...پیتیکو". هر دو لبخند زدند که "پیدا ی اش کردیم بالاخره". همه ی بغض های کنترل شده ام فوران کردند و از چشم های ام بیرون زدند. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم. گفتند که دیگر نگران نباشم و منتظر بمانم تا نوبت ام شود و دکتر تشخیص دهد که علت خونریزی چه بوده. 

اعتراف ، اعتراف، اعتراف...که تا دیروز هیچ نمی دانستم کجای هستی ام هستی. کجای دل و ذهن ام جا خوش کرده ای. کجای روزها و شب های ام آرام  و بی صدا کز کرده ای. و من هنوز آن انسان عقب افتاده ای هستم که با حس ِ "نداشتن" است که  قدردان ِ "داشته ها" ی ام خواهم شد. دو سه ساعت توی بیمارستان معطل شدم تا چک آپ ها و معاینه ها انجام شد اما هیچ خسته نشدم. هیچ دیگر بغض نکردم. تو با منی این روزها و من ..."ضد غصه"  شده ام. 

_______________________________________________________


bande dessinée  همان کتاب هایی هستند که داستان ها را با تصویر روایت می کنند. شبیه کتاب های تن تن. این جا جوانان و کودکان اعتیاد خاصی به این جور کتاب ها دارند. توی کتابخانه روی زمین پهن می شوند و این کتاب ها را می خوانند. یکی از بزرگ ترین قسمت های کتابخانه مخصوص این کتاب هاست. من از ورژن های کودکانه اش شروع کرده ام و عاشقانه می خوانم شان و توی تصویر گری های شان غرق می شوم ساعت ها. 



موزیقی: طعم شیرین خیال - دال 



|  نظرات (27)