برای روزهای بودن و نبودن ام

... who sat and watched my infant head

نویسنده :Frida تاریخ: چهارشنبه 24 شهریور 1395 ساعت: 16:09

یادم است که صبح زود بود و مادرک توی تلگرام پیغام داد. یک شکلک خنده زدم که بیداری مادرک؟...و او هم با کنایه جواب داد که اگر هنوز فراموش نکرده ای، این جا ساعت چهار صبح است و وقت نماز صبح!. من یک لبخند فرستادم و مادرک شروع کرد!...به همان داستان های دل خون کن ِ همیشه گی!..که من و برادرک هیچ وقت حرف اش را برای نماز صبح گوش نکردیم و من تا وقتی که توی آن خانه بودم "به زور" همه ی عبادات ام را انجام می دادم!!! و حتا به زور هم که شده بود خوب بود! و حال هرروز با برادرک درگیر است و....گفت و گفت و گفت و گفت  و گفت  و گفت  و گفت  و گفت  و گفت  و گفت  و گفت  و گفت  و گفت  و گفت  و گفت  و گفت  و گفت  و گفت  و گفت  و گفت  تا... همانی شد که نباید می شد. شاید هم باید می شد اما نه حالا که من این سر دنیا هستم و او آن سر دنیا.  حرف های اش تمام شد و خداحافظی کرد. شبیه دیوانه ها شده بودم. لبتاب را روشن کردم و رفتم توی تلگرام وب تا با کیبور بهتر بتوانم حرف بزنم.  اشک های ام می آمدند و نوشتم...و نوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم. همه ی آن حرف هایی که تا سی و سه سالگی هیچ وقت جرات زدن شان را نداشتم. نوشتم که اگر الان از همه چیزی که بوی مذهب می دهد فراری ام به خاطر او و طعنه ها و فشارهای اوست. نوشتم که تا آخر عمرم هر کس حرف از مادر و رفاقت اش با مادرش می زند من دل ام می لرزد و دلم تنگ می شود و پر از حسرت می شوم. چون همیشه به مادرم دروغ گفته ام. چون مادرم هیچ وقت من را همان طوری که هستم قبول نکرد. چون مادرم ته همه ی حرف های اش همیشه این بود که ...این طوری که هستی خوب نیست و باید آن طور دیگری باشی. نوشتم که سی و سه ساله شده ام و پس کی می خواهد قبول کند که با او فرق دارم. که من یازده سال است ازدواج کرده ام و دیگر بچه نیستم که به من یا آقای نویسنده بخواهد چیزی را دیکته کند. نوشتم که از من گذشت اما اگر بیشتر از این سر به سر برادرک بگذارد برادرک جول و پلاس اش را جمع می کند و از آن خانه می رود برای همیشه ی همیشه!...نوشتم که برادرک توی آن خانه خوشحال نیست و با من درد و دل می کند و این حق مادر و فرزندی نیست.  نوشتم که هیچ کدام این حرف ها به این معنی نیست که دوست اش ندارم و برای ام زحمت نکشیده. که من از دار دنیا بعد از بابا فقط او و برادرک را دارم و دل ام نمی خواهد هیچ هیچ هیچ چیزی آن ها را از من بگیرد. نوشتم که از مهاجرت ام فقط نگران این است که من نماز می خوانم و روسری سرم می کنم یا نه! نه نگران تنهایی های ام است...نه نگران بی پولی های ام است...نه نگران غربت ام است و نه هیچ چیز دیگر. نوشتم که اگر روزی بچه دار شوم قرار است بچه ام این جا به دنیا بیاید و قطعن مادرک حاضر نیست پای اش را این جا بگذارد چون این جا بلاد کفر است و همه کافر!..و به همین سادگی من محروم می شوم از داشتن مادرک کنارم آن هم درست زمانی که هر دختری به مادرش احتیاج دارد. نه دوست اش...نه حتی شوهرش. نوشتم و نوشتم و نوشتم. به گمانم ده صفحه ی آ چهار شد! و send !  . این را بدهکار بودم به خودم ریمیا. می دانستم شاید بخواند و اشک بریزد. اما این را بدهکار بودم به خودم. سی و سه سال حرف ِ نزده داشتم با مادرکی که همه ی دنیای ام است. برای ام یک خط فقط زد که پس دست از سرم بردار و این قدر زنگ نزن و تنها خوش باش. از آن روز هم دیگر جواب ام را نداده است. توی گروه خاله و دایی ها حرف می زند اما هر بار که زنگ می زنم  جواب نمی دهد و فقط یک خط می زند که "فرمایش؟". راست اش ریمیا ، چیزی ته دل ام می گوید که باید تحمل کنم تا هضم کند همه ی آن "از دل برآمده ها" را. همه ی آن سی و سه سال حرف را. اصراری برای حرف زدن ندارم فعلا. مطمئنم دارد فکر می کند. فکر کردن غیر ارادی ترین کاری است که انسان می تواند بکند و هیچ چیز مانع اش نمی شود. کمی شاید نیاز دارد. مطمئنم آن قدر دوست ام دارد و آن قدر بابا حواس اش به همه چیز هست که کمی بعد تر همه چیز دوباره برگردد مثل سابق. سپرده ام به بابا که خودش مادرک را آرام کند. هرروز منتظرم که پیغامی بزند و یا وقتی با برادرک حرف می زنم خانه باشد و به اش بگویم که حرف زدن اولین نشانه ی دوست داشتن است. اگر بگویم از آن روز ثانیه به ثانیه به مادرک فکر می کنم دروغ نگفته ام.  حس مادر بودن ام هنوز نصفه و نیمه است اما هیییییچ چیییز، هییییچ چیز را نمی توانم تصور کنم که توی مغزم بیاید و نگذارد که با بچه ام دوست شوم و حرف های اش را بشنوم.

من تحمل می کنم این سکوت را. مادرک تو هم فکر کن...به دخترک ات که هیچ وقت نخواستی بشنوی اش و ببینی اش.

منتظرم. 



|  نظرات (17)