X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

" گلی یا قلی! مساله این است "

نویسنده :Frida تاریخ: پنج‌شنبه 25 شهریور 1395 ساعت: 18:45

از دیشب تا به حال که این همه بیدارم تازه ساعت شده است نه صبح!...هنوز تا ساعت دوازده سه ساعت مانده. نمی دانم من این قدر ندید و بدیدم یا این که برای همه ی زن های این عالم این همه مهم است که بدانند موجود درون شان دخترک است یا پسرک. امروز را مرخصی گرفته ام چون این جا برای کوچک ترین ویزیت بیمارستان یا پزشک ، کل روزت را باید بگذاری و رفتن ات با خودت است و برگشتن ات با خدا!...رییس جدید چه قدر خوشبخت است از داشتن کارمندی که هنوز یک هفته از آمدن اش نگذشته و وقیحانه تقاضای مرخصی کرده است!...تازه قرار است خوشبخت تر هم بشود وقتی که خبر مسرت بخش بارداری ام را به اش بدهم!  بالاخره که چی؟...سه ماه آزمایشی ام که تمام شود از "کمالات و بزرگی"  این جانب می فهمد!...ولی این اصلا چیزی نیست که الان بخواهم به اش فکر کنم. فعلا از تصور این که از امروز قرار است یک نفر به تیم من و ترنج اضافه شود و یا یک نفر به تیم ِ آقای نویسنده و تورج، هیجانی از جنس فوتبالی و دقیقه ی نود دارم!  نیم ساعت است که دارم دنبال موزیکی می گردم که وصف حال ام باشد اما یکی از معدود بارهایی ست که هیچی پیدا نمی کنم! هیچ چیز. یک جور "جدید" است. یک "نو" است. فکر نمی کردم هنوز حس هایی توی زنده گی است که برای ام جدید و نا آشنا هستند. درست مثل دیشب که روی کاناپه لم داده بودم و تورج خان هم مثل همیشه همه ی هیکل کپل جان اش را انداخته بود روی شکم ِ این جانب و لم داده بودیم و من کتاب می خواندم و او خوووررر خوووور می کرد که یک دفعه چیزی شبیه  یک حباب بزرگ  توی دلم جا به جا شد! از راست به چپ. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چه بوده. توی آن چند ثانیه فکر می کردم که "این چی بود؟!"...عجیب تر از همه این بود که تورج هم یک دفعه چشم های اش را باز کرد و خواب آلود زل زد به شکم من!...باورم نمی شد حس کرده باشد. احتمالا برای این که گوش های مخملی اش چسبیده بود به همان جایی که حباب حرکت کرد.  آن قدر "نو" بود که وقتی فهمیدم چه شده، اشک های ام آمدند. آقای نویسنده برای بند آمدن اشک های ام گفت:" و بدین گونه...تورج به عنوان ِ گربه ی خانه، زود تر از من به عنوان پدر ِ بچه ی این خانه....بچه ی این خانه  را حس می کند!".خندیدم اما اشک های بند نیامد. دل ام می خواست حالا که فهمیده ام چه شده...فیلم پلی بک شود و این بار همان لحظه لذت ببرم. بخواهم حساب کنم،  آن ترس آن روز و آن دیشب و این امروز و آن حس آن یکی روز و  ده تا حس ِ "نو" ی دیگر همه از جدید ترین های این روزهای ام هستند که شماره شان از دست ام در رفته. خدا می داند که چه قدر دل ام می خواهد به نازی و برادرک بگویم اما می دانم که گفتن اش همانا و دهن لقی ِ این دو تا از هیجان و ذوق همانا و سرازیر شدن ِ استرس های آن طرفی ها به روز و شب های ام همانا! از فکر این اما که این همه دوستان ِ ندیده و نشناخته ی وبلاگی ام می دانند و می خوانند و حرف می زنند و حال ام را می پرسند، کیلو کیلو قند آب می شود توی دل ام و دوست دارم یک روز همه شان را یک جا ببینم و بغل شان کنم و بگویم که چه قدر خوبند و ما خوبیم با بودن شان. 

یک ساعت دیگر هم گذشت. ساعت شد ده.  به گمانم دو تا پست دیگر اراجیف بنویسم می شود ساعت دوازده و باید بروم. با خودم قرار گذاشته ام امروز بعد از سونوگرافی اولین هدیه ی زنده گی اش را برای اش بخرم. بیمارستان یک شاپ ِ بزرگ دارد که من به اش می گویم فری شاپ بیمارستان!...پر از اسباب بازی و کتاب و لوازم التحریر های وسوسه انگیز است. احتمالن بروم همان جا و برای اش هدیه بخرم. 


"بیبی -نوشت": 

"عزیزکم ، از همین الان بگویم که اگر توی این دو ساعت سعی ات  را بکنی و دختر شوی، آن عروسک کوچک چوبی را برای ات می خرم که آن روز دیدم و دل ام برای اش ضعف رفت. اگر هم سعی کردی اما دختر نشدی و پسر شدی، باز هم به خاطر این که می دانم سعی ات را کرده ای، برای ات ماشین یا توپ می خرم!!!!!"

------------------------------

پ.ن.1. عنوان ِ دوم ِ  این متن: "بیست شگفت انگیز!"



|  نظرات (9)