X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

پراکنده ترین

نویسنده :Frida تاریخ: سه‌شنبه 30 شهریور 1395 ساعت: 23:43

"سکوت" (را اگر بشود "عنصر" خواند) تنها عنصر این روزهای من است. ته ِ داستان و عاشق و دلباخته شدن عاقبت ام  به فرزندکم را می دانم، اما انگار توی ناخودآگاه ترین نقطه ی وجودم می خواهم به هستی بفهمانم که این آن چیزی نبوده که من دوست داشته ام و این را فراموش نخواهم کرد و او هم فراموش نکند!

دو سه روز است  صبح ها که می روم سر کار ، زیرچشمی به جای پاییدن دختر بچه ها توی اتوبوس و خیابان، نگاهم کشیده می شود روی پسر بچه اک ها و باورم نیست. وقت هایی هست مثل دیروز که وقتی دختربچه ی سیاه پوست ِ مو ویزگیلی ویزگیلی ، با چشم های براق و دندان های مرواریدی کنارم نشست و عروسک سیاه پوست اش را بهم نشان داد ، دوست دارم بنشینم روی زمین و پاهای ام را بکوبم و بگویم :"نمی خواهم". اما وقت هایی هم هست  مثل امروز صبح که یکی شبیه این: 



 یک دفعه یورتمه کنان وارد اتوبوس می شود و همه نگاه اش می کنند و من دل ام بستنی ِ قیفی گونه توی آفتاب تابستان، ذووووووب می شود برای آن موهای روی پیشانی و آن گردن مردانه و آن شرارت توی چشم های اش...

این کار ِ جدید که دارد جالب و جالب تر می شود، کمک بزرگی توی این روزهاست و نمی دانم که قرار است چه شود. امروز قرار است که رییس بیاید و برای اش بگویم که شرایط ام چنان است و چنین است ، اما کار را دوست دارم و می توانم درست مثل این هفته، کارهایی برای شرکت اش انجام دهم که تا به حال هیچ کس نکرده است.  نمی دانم قبول می کند که بعد از چند ماه بروم مرخصی و دوباره برگردم و یا این که بعد از سه ماه آزمایشی ام یک "خدانگهدار" می گوید و من  باید بروم و به عنوان یک عدد "بیکار" "پسر بزرگ کنم"! . ولی دل ام را به دریا زدم و گفتم آخرش که چی. ایشان یا فکر می کنند که کارمندی مثل من ارزش پنج ماه مرخصی دادن را دارد، یا این که نه و او را به خیر و من را به سلامت. از صبح دارم تمرین می کنم که جمله های ام را چه طور پس و پیش کنم که پس نیفتد و نمی دانم هم که قرار است چه شود. این را بگذرانم دوباره به چیزهای دیگر فکر خواهم کرد. از دیروز اما  به فکر ایمیل آن دوست جانی هستم که برایم نوشته ، از ایران برگشته است مونترال و ندیده و نشناخته  برای ام خوراکی های ویارانه  آورده و تلفن اش را گذاشته که ببینم اش. راست اش سخت است باور ِ این که کسی این قدر روح اش بزرگ باشد و این قدر نشناخته محبت کند. از دیروز فکر اینم که چرا من شبیه یکی از این آدم های دل بزرگ نشده ام و هنوز گیر ِ ریز میز های روزمره هستم و حواسم نیست که روح ام دارد آب می رود!. 

رییس آمد...



|  نظرات (22)