برای روزهای بودن و نبودن ام

پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار فیروزه و الماس به آفاق بپاشی...

نویسنده :Frida تاریخ: یکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 04:44


موزیقی ِ متن!: ماه و ماهی ، حجت اشرف زاده


ایستاده بودم توی صف صندوق . فقط یک نفر جلوی ام بود اما مثل همیشه های بدشانسی ِ من توی روزهای بی حوصله گی ام،  تا آن جایی که می شد سبدش را پر کرده بود. کل خرید یک ساله اش را کرده بود گویا. آرام آرام و یکی یکی ، طوری گوشت و مرغ را از سبد بیرون می آورد و می گذاشت جلوی صندوق دار که انگار دارد شمش های طلا و نقره را جا به جا می کند. از آن روزهای سگی ام بود.روز تولدم هم!. شب قبل اش که شب تولدم بود یعنی، یک دل سیر عر زده بودم بابت "بیبی " ای که از وقتی پسر شده دیگر نه باهاش حرف می زنم و دیگر نه برای اش کتاب داستان می خوانم و فقط شده ام یک حمل کننده ی احمق و تا آن جایی که توانستم با عر زدن های ام رفتم روی مخ آقای نویسنده. چند بار نصفه و نیمه پلک زدم و دست ام را گرفتم جلوی دهان ام و خمیازه ی عمیقی کشیدم و دوباره زل زدم به شمش های طلا و نقره ی خانم روبرویی. تازه آن موقع بود که متوجه شدم یک کودک توی بغل اش دارد و شاید کندی  و احتیاط اش برای همین بود. کودک اک اش پسر بچه ای پنج یا شش ماهه بود. موهای اش مشکی بود و تا روی چشم های اش آمده بود. از پشت یکی از  دست های کوچک اش را می دیدم که روی شانه ی مادرش بود و زل زده بود به گذاشتن و برداشتن گوشت و مرغ ها.  یک کاپشن پفکی ِ سبز یشمی هم تن اش بود که کش آستین های اش ، آن دست کوچک ِ روی شانه را عجیب بامزه کرده بود. یاد بچه اک ام افتادم و زل زل زدم به پسرک. یک جور زل زدن ِ پر از کنجکاوی فقط. نمی دانم چند ثانیه و دقیقه شد که من موش ِ آزمایشگاه وار به کودک زل زده بودم که یک دفعه مادرش خم  شد تا آخرین خرید های اش را از توی سبد بردارد که بچه یک لحظه، فقط یک لحظه، ...کمتر از یک آن...کمتر از صدم ثانیه انگار توی دل اش احساس کرد که نزدیک است بیفتد و دست ِ کوچک اش را با همه ی توان مشت کرد و شانه ی  مادرک را چنگ زد و چشم های اش وحشت زده شد و همان طوری که صورت اش به سمت عقب بود، توی چشم های ام وحشت زده نگاه کرد. آن قدر این "یک لحظه" ای بود که حتی مادرک اش نفهمید که چه شده و دوباره ادامه داد به گذاشتن خریدهای اش روی کانتر. همین. همین ریمیا. بعد هم بچه سرش را دوباره برگرداند و زل زد به اطراف اش. همین. همان...وای از همان. همان یک لحظه ی مشت شدن ِ آن دست کوچک و چنگ زدن به شانه ی مادرش و آن نگاه ِ چند لحظه ای ِ وحشت زده از این که مبادا بیفتد. آن چنگی که به زنده گی زد. آن وحشتی که از افتادن و حتمن مردن داشت! واویلا که چه کرد با من. انگار یک بولدوزر از روی دنیای ام رد شد و با خاک یکسان ام کرد. انگار چیزی همه ی آن چه توی دل ام بود را هم زد و زیر و رویم کرد. یادم نیست که چه شد بعدش. به خودم که آمدم دیدم توی پارک نشسته ام و دارم مثل دیوانه ها گریه می کنم.  هزار بار آن مشت شدن ِ دست کوچک با  کش ِ آن کاپشن یشمی روی مچ اش جلوی چشمم رعد و برق زد و صد هزار بار هم آن چشم های وحشت زده زلزله انداخت سر تا پای ام را. فکر این که چیزی درون ام همان طور با دست های مشت کرده چنگ زده به من. به  زنده بودن اش. به بودن اش. فکر این که من همه ی دنیای موجودی هستم که دارد توی من معجزه وار رشد می کند و قرار است وقتی آمد هر بار که ترسید دست های اش را مشت کند و چنگ بزند به من و من برای اش همه چیز باشم، روان ام را داشت زیر و رو می کرد. پاهای ام سست شده بود انگار. از خودم و عرعر های شب قبل ام خجالت می کشیدم. این که همان روز سی و سه ساله شده بودم و این قدر دنیای سی  و سه سالگی ام هنوز کوچک و مسخره بود بابت فکر کردن به چیزهایی که خودم هم می دانم توی دنیای ام،   حکمت و قصه ای حتمن پشت اش بوده و اگر نبود شاید خیلی چیزها الان طور دیگری بود. آن قدر پریشان شده بودم که نفهمیدم یک ساعت است برای خریدن یک دانه شیر از خانه بیرون زده ام. موبایل ام را نگاه کردم. ده تا میس کال. زنگ زدم و گفتم که توی پارک نشسته ام و..نشسته ام . و اگر ول ام کنند دلم می خواهد تا صبح آن جا بنشینم و باد خنک بخورد توی صورت ام  و رقصیدن برگ های پاییزی جلوی پای ام را نگاه کنم. "چیزی شده؟"...هر چه فکر کردم که چه طور باید بگویم که "توی صف بچه ای روبرویم بود و بعد توی یک لحظه ترسید و دست های اش را مشت کرد و من را آن مشت کردن زیر و رو کرد" نتوانستم. گفتم نه. فقط می خواهم تنها باشم. گوشی را که قطع کردم حس کردم چیزی شبیه ماهی توی دلم سر خورد. گریه آلود خنده ام گرفت." ببخشید جانم...منظورم این بود که می خواهیم تنها باشیم"...و دوباره سر خورد...   



|  نظرات (22)