X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

Bon Voyage

نویسنده :Frida تاریخ: یکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 04:44

انگار هر چه بیشتر سعی می کنم که آرام باشم ، بیشتر دلتنگی روی دلم هوار می شود. از دو روز پیش که رامتین مسیج داد که "نیکول" و من دلم ریخت، تا امروز نه سراغ فیس بوک رفته ام و نه اینستا. دل ام نمی خواهد مدام عکس هایی که بچه ها از تو share کرده اند و حرف هایی که برای ات نوشته اند را ببینم. دل ام نمی خواهد که باور کنم که نیستی. دوست دارم مثل همه ی شش سال گذشته فکر کنم که سوار ماشین ات شده ای و گربه ی بد خلق ات را گذاشته ای توی باکس روی صندلی عقب و رانده ای تا فرانسه و چند ماه دیگر هم برمی گردی و با بچه ها نمایش جدید را شروع می کنی. مثل همه ی شش سال گذشته.

درست شش سال پیش بود، که توی کلاس فرانسه نشسته بودیم و سعید بی مقدمه پرسید که تاتر دوست دارم یا نه. بحث رسید آن جایی که قرار شد بیایم خانه ی تو و تو ببینی که من به درد نمایش بازی کردن می خورم یا نه. آن روزها فرانسه ی الکنی داشتم اما تو آن قدر شمرده و کلمه کلمه برای ام حرف زدی که همه ی حرف های ات را فهمیدم. بعد برگشتی و گفتی که من "عالی " ام برای نمایش و نقش ها را تقسیم کردی و گفتی که شروع می کنیم!. خدا هم می داند که نه من و نه هیچ کدام از آن هایی که آن روز آن جا بودند نه عالی بودند و نه خاص.  راست اش هنوز هم باور این که چه طور از ما، یک مشت دختر و پسر سر به هوا و بازیگوش و سوپر معمولی ، "بازیگر" و "سوپر استار"  ساختی، برای ام سخت است.  باور این که چه طور از ما آن همه نقش و ترانه و اعتماد به نفس ساختی ، سخت است. مگر می شود یادم برود صحنه ی آخر اولین نمایش مان را؟...که خط آخر گفته شد و صدای دست زدن تماشاچی ها قطع نمی شد. مگر می توانم بنویسم لرزش پاهای ام را از آن همه هیجان و شوق؟...مگر گفتنی ست آن شوری که آن روز بعد از نمایش توی خون مان افتاده بود؟..می دانی چیست؟...باور مردن ات آسان تر از باور این است که آخر  چه طور آن همه عشق بدون چشم داشت را پنج شنبه ها روانه ی دل های مان می کردی . باور این که چه طور با سر به هوایی های ما کنار می آمدی و بعد از غر غر کردن دوباره از آن لبخند های با مزه ات می زدی سخت است. دل ام می خواهد فکر کنم که ما از نبودن ات غصه داریم و دلتنگ. ولی راست اش را بخواهی، خوب که فکر می کنم می بینم چیزی که ما برای اش دلتنگ می شویم "باور شدن" است که تو آن را خوب بلد بودی. تو به ما ایمان داشتی و باورمان کردیچیزی که توی مملکت کوفتی مان کمتر کسی بلد است. تو به ما می گفتی "میتوانید" و ما می توانستیم. تو ما را دور هم جمع کردی، ما را باور کردی و از ما "ستاره" ساختی. نمی دانم برای بچه های دیگر چه طور بودی، اما برای من همانی بودی که نشستی کنارم و رزومه ام را برای آن کار بشر دوستانه ام درست کردی و وقتی خبر استخدام شدن ام را دادم، یک هورای بلند کشیدی و بغلم کردی و گفتی :" ملکه ی من" و از آن به بعد این من بودم که هر بار که بغل ات می کردم به تو می گفتم "ملکه ی من".  برای من همانی بودی که وقتی رسیدم این جا و برای یونسکو اپلای کردم، یک نامه ی طول و دراز برای ام نوشتی که اگر به مصاحبه دعوت شوم چه کنم و چه بگویم و چه طور باشم. شبیه تو بودن زیاد آسان نیست. این که هفتاد ساله شوی و هنوز قبل از آمدن شاگردهای ات بلند شوی و یک کیک جدید برای شان بپزی آسان نیست. این که هربار که سفر می روی برای تک تک شان سوغاتی بیاوری، از همه کس برنمی آید نیکول جانم. مطمئن باش که بعد از تو دیگر هیچ کس، نه ما را جمع خواهد کرد، نه ما را باور خواهد کرد و نه  ما را ستاره خواهد کرد. حتمن این قدر خیال ات از تک تک مان توی این سر و آن سر دنیا راحت شده بود که این قدر آرام و بی سر و صدا رفتی.  دل من و همه ی آن هایی که حتی یک بار تو را توی نمایش های مان دیده اند تا ابد برای تو تنگ می شود. برای تو، کیک های خوشمزه ات، لبخندها و اخم های دوست داشتنی ات، برای همه و همه و همه ی تو. کاش می دانستم که آن روز که بغل ات کردم و خداحافظی کردم، آخرین بار است. کاش...کاش...کاش..

سفرت بی خطر ملکه جان ِ جانانم. همه ی اعتماد به نفس و  "می خواهم پس میتوانم" های زنده گی ام را، همه ی کلمه به کلمه ای که به زبان فرانسه به زبان می آورم، لهجه ی مثلا پاریسی ام، و  "روزهایی توی تاتر بازی می کردم"  را... مدیون تو ام. تا همیشه. . 




------------------------------

نیکول نوشت ها:

 پرده ی آخر

بزغاله هایی که عر عر می کنند

نه ما...

باران..

کش می آیانم خودم را...

رگ رگ است این آب...

"ما"هاجرت

بی من..

حس خوب متنفر نبودن

بی نمایش ها

یکی از آخرین ها..




|  نظرات (26)