برای روزهای بودن و نبودن ام

باید "تو" رو پیدا کنم...

نویسنده :Frida تاریخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 05:49

دست خودم نیست. فکر "مرگ" دوباره سایه انداخته روی شب های ام. به محض این که موقع خواب می شود و چراغ را خاموش می کنم و می روم توی تخت، قبل ازین که بفهمم چه شده و به چه فکر کرده ام، هق هق کنان بلند می شوم و می نشینم. ترنج و تورج را به نوبت بغل می کنم و صورت ام را می چسبانم به تن ِ گرم ِ ابریشمی شان و فکر می کنم به روزی که تن شان هنوز ابریشمی ست اما دیگر گرم نیست!...بعد  آقای نویسنده را بیدار می کنم و بهش می گویم که یک وقت غصه نخورد اگر من مردم!...بعد که شب او را هم به فنا دادم، می نشینم پای لبتاب و زل می زنم به عکس های نرگس...آن شب آخری که خانه مان بود و توی همه ی عکس ها مضطرب...بعد می روم توی فولدر ف و فیلم های تولد ها و سفر های مان را نگاه می کنم و به آن شب هایی فکر می کنم که توی بیمارستان بالای سرش می نشستم و التماسش می کردم که به خاطر نازی چشم های اش را باز کند و ..نکرد. بعد فولدر زهره جون...فولدر بابا...و فولدر نیکول... اشک می ریزم...هق هق می کنم...کمی آب می خورم...دوش می گیرم...دوباره می روم توی تخت و این پهلو و آن پهلو میشوم و ...ساعت ام زنگ می زند که صبح شده. اول های روز هم همیشه نگران مادرک و برادرک و نازی هستم و باید ازشان خبری بشنوم وگرنه مالیخولیایی می شوم  و همه ی روز به اف می روم!

هرروز به خودم می گویم که خب بعد از رفتن نیکول، شاید خیلی طبیعی باشد این فکر  و خیال ها و حتمن امشب حالم خوب خواهد شد و بعد شب می شود و همان سیکل دوباره تکرار می شود.گریه که می کنم ، چیزی کنج دلم کز می کند . نه می چرخد و نه حباب وار این طرف و آن طرف می رود.   توی خودش جمع می شود انگار و گوشه ی دلم مثل سنگ می شود و  این روانم را به هم می ریزد. دلم ریز ریز می شود انگار برای کوچکم اما تلاش ام بیهوده است برای آرام  و قرار گرفتن  و این دردم را بیشتر می کند. فقط سه ماه مانده به آمدن اش و  ...حال و روزم گفتنی نیست. این که نمی دانم چه غلطی می خواهم بکنم اصلا  و چه باید بکنم و چه نکنم اصلا. راحتت کنم ریمیا؟...از آن وقت هایی ست که حال و روز و شب و روزهای ام دارد مثل ماهی از دست ام سر می خورد و کنترلی روی هیچ چیز ندارم.  کفه ی دلتنگی و غصه هایم سنگین تر از کفه ی انگیزه و انرژی ام شده  و این نگرانم می کند. شب ها مضطرب ام و روزها دلتنگ. شاید هم این بار به دکتر بگویم شاید قرصی کوفتی چیزی بدهد و کمی سرخوش شوم و امیدوار. راستی...قرار است این آخر هفته برف بیاید. اولین برف. باورت می شود که هنوز پاییز نیامده، رفتنی شده است؟ 



|  نظرات (21)