X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

آب و رنگ

نویسنده :Frida تاریخ: سه‌شنبه 25 آبان 1395 ساعت: 18:18

کی از آن صبح های آرام است. "آرام" که می گویم البته منظورم از بیرون است. درونم آن قدر ها هم نه چندان!...همکار ایرانی ام که میزش کنار من است رفته است امتحان رانندگی بدهد و من هم چایی شیرین ام را درست کرده ام و بی این که نگران باشم که شاید نگاه اش به مانیتور من بیفتد و بپرسد این چیست و کیست، صفحه ام را باز کرده ام و دارم می نویسم. سال ها بود که چای نمی خوردم و چه برسد به شیرین اش. اما حالا چند ماه است که صبح ها چای شیرین دل ام را خوش می کند و روزم را گرم. اول اش برای این بود که مجبور شدم مقدار کافئین روزانه ام را تنظیم کنم ولی بعد انگار چای شیرین هر روز بیشتر و بیشتر من را یاد آن دور ها انداخت. روزهای مدرسه. جمعه های صبحانه های مدل ِ بابا و خیلی چیزهای دیگر که نمی خواهم تک تک بنویسم و بغض کنم و بعد گریه کنم و بعد صورت ام پف کند. 

یکی از همان روزهای سرگردانی ام بود که راه ام کج شد طرف de Serres . این فروشگاه یکی از معروف ترین فروشگاه های کاناداست که لوازم هنری و لوازم التحریر دارد. شبیه بهشت است راهرو های اش برای من!...از رنگ ها و تنوع لوازم نقاشی دیوانه می شوم هر بار می روم و قدم می زنم آن جا. یکی از جاهایی ست که همیشه حال ام را خوب می کند. منتظر روزی هستم که آسایش داشته باشم و خانه ی بزرگ تری گرفته باشیم و دوباره بساط بوم و سه پایه ام را راه بیندازم.

یکی از آن روزهای قمر در عقرب ام بود و راهم کج شد سمت آن جا. داشتم قدم می زدم میان آن همه رنگ و قلم مو و کاغذهای جادویی که چیزی مثل برق از سرم گذشت یک دفعه.  دست ام رفت سمت یکی ازآن  قلم مو های نرم، ارزان ترین اش، یک جعبه آبرنگ، ارزان ترین و کوچک ترین اش، و یک دفترچه با کاغذهای خاص و ضخیم. به عمرم دست به آبرنگ نزده بودم اما احساس می کردم این همانی است که قرار است خوبم کند. مثل بچه ها از ذوق تا خانه دویدم. یک لیوان آب گذاشتم کنارم و موزیک و یوتیوب را باز کردم. تکنیک های اش با رنگ روغن فرق داشت اما حس همان حس بود. یک هو به خودم آمدم و دیدم دارم موج سواری می کنم روی آب و رنگ هایی که توی آن سر می خورند...و انگار درمان ام شد آن لحظه. انگار فهمیدم چه باید بکنم بی قرص و پزشک. هر کس مرگی دارد و انگار خودش فقط می داند که چه مرگ اش است و چه باید بکند!..و همان شد و همان شد حالا همه ی وقت های خالی ام. بعد از کار...آخر هفته ها...صبح های زود...شب های بیداری و کم خوابی.

 حالا همه ی وقت هایی که رو به سقوط ام!...بساط ام را پهن می کنم و برای دیوار ِ بچه اکم" وینی د پو "می کشم!.."وینی د پو" در همه ی حالت ها. خوابیده...خوشحال...نشسته...دنبال پروانه...سوار  بادکنک...در حال عسل خوری...! می گویم "دیوار "چون بچه اکم فعلا اتاقی ندارد و فقط یک دیوار بالای سرش را می توانم پر از "بچه گی" کنم برای اش. "وینی د پو"...دورترین خاطره ای ست که با صدای بابا دارم. که برایم می خواند:" یه خرسی بود به نام پو...خونه ش کجا بود..توی کوه..."...و همین یک خط و صدای بابا توی گوشم شده است یک عالمه نقاشی "پو" که می خواهم همه را قاب کنم و نصب کنم روی دیوار...همان جایی که قرار است تختی بخرم و یکی از آن جینگولک های سقفی هم آویزان کنم که بچرخد و موزیک بزند و  بچه اک زل بزند به آن و من زل بزنم به او ...و این بشود آرامش. 






|  نظرات (16)