برای روزهای بودن و نبودن ام

نویسنده :Frida تاریخ: سه‌شنبه 25 آبان 1395 ساعت: 20:16

تولد برادرک بود. زنگ زدم و همه جمع شان جمع بود خانه ی ما. با مادرک حرف زدم. از آن بار آخر که حرف های ام را بهش زدم و هیچ جوابی نداد هرازگاهی در حد سلام و احوالپرسی با هم حرف زدیم. آن هم اگر من زنگ بزنم. همکارایرانی ام که میزش کنار من است، مادرش هرروز موقع ناهار بهش زنگ می زند و هرروز کلی حرف دارند با هم و من هرروز متحیر و البته غمگین می شوم سر ناهار. که چرا یک بار مادرک به من زنگ نمی زند. چرا حالم را نمی پرسد . می دانم که دلتنگ است اما می دانی چیست ریمیا. ما توی آن خانواده؛ هیچ کدام مان یاد نگرفتیم که احساس مان را درست بگوییم. همیشه آن چیزی که توی دل مان بود را می پیچاندیم در قالب توقع و انتظار و کلمه های تلخ و بعد تحویل شنونده مان می دادیم. مادرک هم یکی از آن هاست. نه که دلش تنگ نشود. نه که مهربان نباشد. نه. فقط مدل اش این طوری ست. من توی همه ی این سال ها عوض شدم و همین فقط ما را دور و دورتر کرد. 

بعد با برادرک حرف زدم و گفتم که بگذارد روی اسپیکر و بعد بهش گفتم که تولد و دایی شدن اش مبارک!...خودم هم نمی دانم چرا یک دفعه به سرم زد و این کار را کردم. فکر کردم که الان مثل خانواده ی آقای نویسنده همه دست و جیغ و کف و هورا می زنند و گریه می کنند و این طوری من هم دلم گرم می شود به خانواده ام. اما اشتباه کردم. جمله از دهان من آمد بیرون و یک دفعه همه سکوت شدند. مادرک کمی خوشحالی کرد ولی بعد ازین که گفتم هفت ماه است، اخم های اش رفت توی هم که "حالا هم نمی گفتی!"...خاله اک هم نمی دانم چرا یک دفعه صدای اش عوض شد و گفت که دیگر باید برگردم و بچه ام را کنار آن ها به دنیا بیاورم!!..بعد هم مجبور شدم به خاطر این که سر کار بودم قطع کنم و دولا شوم و رسوب های ام که ریخته بود روی زمین را جمع کنم!...هیچ کدام هیچ نگفتند. نه "انشالا خوش قدم باشه "ای، نه " تبریک" ی...هیییییییییییچ!...تنها حس های خوبی که بغض ام کرد برادرک و نازی اکم بودند.  فکر کن که توقعات من از آن ها رسیده به یک "انشالا خوش قدم باشه!"!!!!....حالا هم که پنج روز گذشته و هیچ کدام حتا به خودشان زحمت فرستادن یک خط تبریک به آقای نویسنده را هم نداده اند!...تو اصلا فکر کن ریمیا که من خاله زنک شده ام و دارم غر های کنیز حاج باقر وار می زنم. به نظرت انتظار زیادی ست که از خانواده ای که با همه ی خاص بودن شان !همیشه سنگ شان را به سینه زده ام، توقع داشته باشم که لااقل جلوی آقای نویسنده هوای من را داشته باشند؟!!...هه. یا توقع داشته باشم که مادرک یک خط برای ام توی یک مسیج جداگانه!!...نه گروه خانوادگی!...یک شکلک لبخند خشک و خالی بفرستد و بگوید که خوشحال است مثلا؟!...خواهرک ها و برادرک آقای نویسنده راه به راه برای ام مسیج می زنند و حرف های مهربان می نویسند و من فقط دلم به ذوق های برادرک و جمله های پر از عشق نازی اکم و دریای ِ دوستان وبلاگی ام خوش است. نمی دانم که چرا همه فکر می کنند که قرار است این دنیا تا ابد بماند و ما تا ابد بمانیم و پس غرور و توقعات ما مهم تر از هرچیزی  توی دنیاست.  نمی دانند که گاهی آدم منتظر یک کلمه و یک جمله ی از ته قلب است تا روزش ساخته شود و روزگارش خوش. 

توی خودم هستم بدجوری این روزها. نوشین همسایه مان، از وقتی دخترکش به دنیا آمده مادرش این جاست و حالا دارد نزدیک هشت ماه می شود و من حتا توی خواب و خیال هم نمی توانم فکر کنم که مادرک بیاید و کنارم باشد این روزها را. من و مادرک سال هاست که دیگر نمی توانیم زیر یک سقف زنده گی کنیم و این از آن درد های ناجوری ست که مطمئنم از درد زایمان هم بدتر است!...فکر کن مادرک هشت ماه توی خانه ی ما زنده گی کند!!!!!!!!!!!!!!!!! پس چرا مادر نوشین می تواند و مادرک من نمی تواند؟!...چرا مادرک نوشین توی خیابان روسری سرش می کند اما نوشین را همان طور با دامن کوتاه به عنوان دخترش قبول دارد و قربان صدقه اش می رود و مادرک من نمی تواند؟!...آن قدر از این "چرا" ها توی سرم دارم که می توانم به راحتی دیوانه شوم ریمیا. 

اضافه کن به همه ی این ها، بی حالی تورج را که نمی دانم کجای دلم بگذارم اش گربه اکم را. نه غذا می خورد و نه شیطنت می کند و نه بدجنس بازی و نه چنگولک بازی. حس ام می گوید توی دل اش حتمن باز هم یک گلوله ی مو جمع شده و برای همین هرروز بسته ام اش به روغن زیتون زبان بسته را و مدام خمیر مالت می دهم بهش. می ترسم ببرم اش کلینیک و یک دفعه بگویند سیصد دلار باید بدهید و من نتوانم و دست از پا درازتر برگردم و گربه اک زبان بسته ی مظلومک ام چیزیش شود. 

دلم آشوب ِ آشوب است و هرروز سعی می کنم فقط نقاشی کنم و به هیچ چیز فکر نکنم و آخر مگر fucking می شود؟!!..دست و دل ام هنوز به خرید نرفته و بچه اکم نه لباس دارد و نه تخت و نه هیچ چیز. دوست دارم بخوابم و بیدار شوم و ببینم مادرک یک جور دیگر شده و تورج خوب شده و من می توانم بروم دنبال یک تخت ِ سفید کوچک و کلی لباس های فسقلی و اسباب بازی های رنگارنگ. اوووووووووووووووووووووووووووووووووف...که گاهی چه قدر ساده می شود خوب بود اما نمی شود! 



|  نظرات (43)