X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

مرا به یاد من بیار...

نویسنده :Frida تاریخ: سه‌شنبه 9 آذر 1395 ساعت: 07:56

احساس می کنم توی دو هفته ی قبل، بیست کیلو به وزنم اضافه شده است!..همان قدر سنگین و عجیب و غریب شده ام. آخر های ماه هفت است و  هرروز با یک چیز سورپرایز می شوم. یک روز صبح می بینم دیگر نمی توانم دولا شوم و بند کفش ام را ببندم!...یک روز می بینم شلوار راحتی ِ ام دیگر روی شکمم نمی ایستد و مدام سر می خورد و می رود آن پایین!..یک روز نشسته ام و دارم توی لبتاب فیلم می بینم که می بینم چیزی زیر لباسم تکان می خورد ومن نه فقط حرکت اش را حس  می کنم که بالا  و پایین شدن اش را هم با چشم می بینم!! یک روز از خواب بلند می شوم و احساس می کنم کل شب وزنه ی سنگینی روی دنده های ام بوده و تک تک دنده های ام تیر می کشند و می سوزند.  راه رفتن یا ایستادن طولانی خسته ام می کند و کل ِ من ، باران دیگری شده است انگار. 

بلک فرایدی را مرخصی گرفتم که شاید بتوانم بروم و کمی خرید کنم. گرچه که کانادایی ها بلک فرایدی را زیاد قبول ندارند و خودشان برای خودشان باکسینگ دی دارند، اما با خودم فکر کردم که اگر وضعیت ام همین طوری پیش برود، برای باکسینگ دی فقط می توانم بروم بیرون و  برای مردم توی صف مثل ملکه دست تکان بدهم! و ایستادن توی صف های کیلومتری ازم بر نمی آید واقعا. فکر کن که اولین چیزی که هر مادرکی  برای بچه اک ش می خرد چیست؟!...من نمی دانم چیست اما من همه ی ترس و اضطراب ام این بود که چه طور بیبی ِ چند روزه را باید حمام کرد!...اول اش فکر کردم که صد ها بسته دستمال مرطوب بخرم و کلن خیالم را راحت کنم و حمام اش نکنم تا بزرگ شود!..اما بعد این ایده ی خلاقانه! را با یک نفر در میان گذاشتم و چشم های گرد شده اش منصرف ام کرد!...اولین چیزی که خریدم گران ترین وان ِ حمامی بود که توی فروشگاه بود. با کمر بند و هزار جور وسیله ی بازدارنده ی "سُر " و دوش و خلاصه هر چیزی که یک دست و پا چلفتی را قادر به حمام کردن بیبی کند! و این تنها خرید ِ من و اولین خرید من برای بیبی بود. البته همان روز هم یاد گرفتم که لباس های بچه ها هم مثل بزرگ تر ها سایز دارند!...توی چشم  من قبلن ، همه ی لباس ها سایز "کوچولو" بودند فقط! همین!..با یک حمام ِ لوکس برگشتم خانه و به این نتیجه رسیدم که "هیچ" نمی دانم. هر قدر هم کتاب می خوانی، باز وقتی توی یکی ازین فروشگاه ها می روی احساس می کنی وارد یک سیاره ی جدید شده ای!   از آن روز دارم روی لیست خریدم کار می کنم و به خودم قول داده ام که این هفته هر روز یکی دو تای اش را بخرم و تا قبل ازین که بیست کیلوی دیگر توی ماه هشتم بهم اضافه شود، لیست را تمام کنم. خیلی های اش را حذف کرده ام ( مثلا شلوار اسکی!!..چکمه برای این که سر نخورد روی یخ!!!..) و خیلی چیزها هم اضافه کرده ام! ( مثلا حوله!!..دستکش برای این که خودش را خط و خوط نیندازد و کلی چیزهای عجیب دیگر!). تقصیر من نیست. سال هاست توی این فاز ها نبوده ام و کسی هم دور و برم بچه ی "نو" نداشته است. امیدوارم موفق باشم!! فعلا پسرک یک وان دارد و کلی تابلوی نقاشی روی دیوارش!!! کافی نیست؟!


 پ.ن. از کمک های تان صمیمانه استقبال می شود.



|  نظرات (28)