X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

از همه جا گونه

نویسنده :Frida تاریخ: سه‌شنبه 23 آذر 1395 ساعت: 18:44

نوشتن لیست را با عنایت گوگل و کامنت های این جا و همکار ِ محترم که دو تا بچه بزرگ کرده و مرجان که یک عدد "سیاوش" را دارد بزرگ می کند، تمام کردم. جلوی هر کدام از چیزها هم اسم همان کسی را نوشتم که توصیه اش کرده بود تا بماند یادگاری:) چند بار تنها رفتم ، چند بار با آقای نویسنده، چند بار با مرجان و هنوز هم حس می کنم چیزهایی کم است! از یکی از ایستگاه های مترو  به اسم Namur که پیاده می شویم، چند تا فروشگاه بزرگ و حسابی است که دو تای شان مخصوص بچه هاست. یکی شان اسمش Toys  R  us است که یک قسمت اش فقط اسباب بازی دارد و قسمت دیگرش که اسمش می شود Babies  R  us  فقط لباس ها و وسایل بیبی گونه.  تنوع اجناسش خوب است و قیمت های اش  تقریبن مناسب. کمی آن طرف ترش هم فروشگاه Oshkosh Carter`s است که البته گران تر و با کیفیت تر است.  این دو فروشگاه آن قدر بزرگ و متنوع هستند که دیگر وقت نکرده ام به جاهای دیگر سر بزنم و توی همین دوتا چرخیده ام و خرید های ام را کرده ام. بعضی چیزها را هم از فروشگاه والمارت خریدم که یکی از بزرگ ترین فروشگاه های زنجیره ای کانادا و آمریکاست. دنبال خریدن چیزهای گران و fancy نیستم و می دانم که بیبی ها زود زود بزرگ می شوند و توی شرایط کنونی ام نباید الکی پول خرج کنم. نه می خواهم پز لباس هایی که می پوشد را به کسی بدهم و نه اصلا بیبی می فهمد که چه می پوشد و چه نمی پوشد.آن یک ذره وسواسم روی لباس های اش هم برای این است که توی ساختمان اجازه ی گذاشتن مینی واش برای شستن لباس های بچه را نمی دهند و من هم عمرن که لباس های اش را بروم و بیندازم توی ماشین لباسشویی ساختمان! و برای همین تصمیم گرفتم و  مجبورم که با دست بشورم همه را! برای همین فقط کمی سعی می کنم لباس های اش از جنسی باشد که بعد ازچند بار شسته شدن از ریخت و قیافه نیفتند.  

توی همین دو سه هفته ی قبل بیش از آن چیزی که فکرش را می کردم دارد به ابعاد ِ شکمی ام اضافه می شود و حالا چند وقتی ست که حرکت های اش را حتی از روی لباسم می بینم. هنوز حس نمی کنم که سرش کجاست و دست اش کدام است و پاهای اش کدام سمت است اما طبق چیزی که دکتر گفت باید پوزیشنی شبیه سر و ته داشته باشد حالا. با صدای ترانه های بچه گانه ای که هر روز گوش می کنم، صدای آقای نویسنده و لم دادن ترنج روی شکمم، به وول وول میفتد و حسی شبیه هیچ حسی توی دلم فوران می کند. حرکت های ام هر روز کند تر می شود و کارهایی مثل بستن بند کفش برایم تقریبن غیر ممکن است. دیگر مثل آن روزها سردم نیست و بیشتر گرمم است و می دانم که به خاطر این است که همدیگر را بغل کرده ایم!  یکی از اشتباه هایی که توی فروشگاه مرتکب شدم این بود که روی این صندلی نشستم و حسی شبیه معلق بودن در بهشت را تجربه کردم و حالا از سرم بیرون نمی رود!...بهش می گویند صندلی مادرانه و صرفن برای  نشستن و بغل کردن و شیر دادن و لذت بردن از بغل ِ کوچک بیبی است!

آن چنان نرم و لغزنده و تاب خورنده و محشر است که فکر می کنم می توانم روی اش شبانه روز زنده گی کنم و البته که چهارصد و نود دلار ناقابل است. منتظرم تا باکسینگ دی کانادایی ها برسد و بشود دویست دلار و بروم سه ساعت توی صف بایستم و بخرم اش و بنشینم روی اش و هی تاب بخورم توی خیال بغل کردن اش. آن قدر نشستن روی اش راحت و بی نظیر بود که دیگر هر جا می نشینم برایم سفت و سخت و نا راحت است. اصلا خانه باید یک گوشه ای داشته باشد که تو همیشه با بیبی اک بنشینی آن جا و برای اش داستان بگویی و لالایی بخوانی و بیبی بخوابد و تو هم !

یک خروار حرف دیگر توی سرم است که نمی دانم چرا نمی نویسم و می دانم که کار بدی ست چون این لحظه ها دیگر برنمی گردند. قرار است تا یک هفته قبل از به دنیا آمدن پسرک بیایم سر کار و از همین حالا انگار نمی توانم!! ولی می دانم که کار کردن و از خانه بیرون زدن برایم بهتر است و این بهترین تصمیم است.

امروز دیدم که رها نوشته که برای پسرک یک عروسک بخرم و بگذارم کنارش موقع خوابیدن های اش:) چه فکر خوبی رها. شاید بعد از کار بروم و دنبال یک پشمالوی مهربان بگردم برای اولین شب های خوابیدن اش توی این طرف ِ دنیای اش. ممنونم از همه  تان که توی فروشگاه راه می رفتم و اسم تک تک تان را می آوردم که فاطمه مثلا گفته این را بخرم و زری جان گفته این را بخرم و مامان رایان این طور گفته و بهاره این را پیشنهاد داده و فنجون جون این را فرموده اند و   همه و همه ی همه تان. اگر بدانید که چه قدر خوبید ..:) 



|  نظرات (19)