X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی...

نویسنده :Frida تاریخ: دوشنبه 29 آذر 1395 ساعت: 20:10

مرخصی گرفته ام امروز را که بنشینم و همه چیز را چک کنم و لباس ها را از توی کیسه های خرید در بیاورم و بچینم توی دو تا قفسه ای که از کمد خودمان خالی کرده ایم و ببینم چه کم است و چه زیاد. شمارش معکوس ام برای ماه آخر از یک هفته ی دیگر شروع می شود و باید همه چیز آماده و مرتب باشد. زمستان رسما شروع شده اما دمای هوا به شدت متغیر است. یک روز صبح می رسد به منفی بیست و یک روز صبح منفی دوازده و روز بعدش منفی یک. با این که به خاطر سایز ِ گسترش یافته ام! نتوانستم لباس زمستانی مناسبی بخرم اما هیچ احساس سرما نمی کنم و بیشتر مواقع دوست دارم زودتر کاپشن و کلاه ام را در بیاورم و نفس بکشم توی هوایی که برای همه سرد است و برای من شده خنکای مطلوب. تنها هم صحبتم روزها توی محل کار فائزه است که بی نهایت خوش قلب و مهربان است. هیچ چیز توی حرف های اش آزارم نمی دهد و فقط آرامش است. 


چند روز پیش رفتم برای سونوگرافی ای که از بس نگرانش بودم تا صبح خواب های تخیل وار می دیدم. دکتر فقط روز ویزیت قبلی ام گفت که می ترسد بیبی رشد نکرده باشد و بهتر است سونوگرافی سوم را بروم. قبل تر از آن مدام این شوخی را برای مرجان تعریف می کردم که روزهای اولی که آمده بودم برایم بسی شگفت انگیز بود که می دیدم وقتی خانم بارداری سوار مترو یا اتوبوس می شود، یک ملت از جای شان بلند می شوند تا جای شان را به او بدهند و این شده بود یکی از فانتزی های دوران بارداری ام  و حالا دو روز دیگر بچه ام به دنیا می آید و هربار که سوار مترو و اتوبوس می شوم همه فقط به چشم یک آدم "چاق" نگاهم می کنند و بعد هم روی شان را برمی گردانند!!!!و مجبورم کل مسیر را یک لنگه پا بایستم!!..مرجان هم می خندید و می گفت که فسقل جان پس کی می خواهد بزرگ شود!.  دکتر که گفت نگران رشد نکردن اش است همه ی آن شوخی مسخره روی سرم خراب شد. مثل همیشه آقای نویسنده درگیر کلاس اش بود و مجبور شدم تنها بروم. افرادی که سونوگرافی می کنند  معمولا رزیدنت هستند و فقط کارشان را انجام می دهند و  سوال خاصی را جواب نمی دهند. نمی دانم اضطرابم را توی خواندن عددهای روی مانیتور دید یا سکوت ِ عجیب و غریب و صورت بی لبخندم را که یک دفعه گفت:" دوست داری صورت اش را ببینی؟"..."می شود؟"...گفت مجبورم کمی این دستگاه را بیشتر فشار دهم اما چند ثانیه می توانی...و من چشم های ام را گرد کردم و ...یک لحظه...شاید چهار ثانیه دیدم اش ریمیا. صورت اش گرد بود و یکی از دست های اش روی گوشش بود و چشم های اش بسته بود و..شبیه ماه بود جانم.  صورت اش درست شبیه قرص کامل ماه گرد و بی نقص بود و پلک های اش روی هم بود خواب وار و آن دست مشت کرده اش روی گوشش که می توانستم تا شب به اش زل بزنم. با گریه خندیدم. پرسید که چرا سونوگرافی سوم را آمده ام و گفتم گویا دکتر نگران رشد بیبی بوده است. سونوگرافی سوم گویا این جا زیاد رایج نیست و فقط در صورتی تجویز می شود که مشکل خاصی باشد. جواب را که گرفتم بی معطلی رفتم سمت مطب. تقریبن وقتی رسیدم که دکتر داشت بند و بساط اش را جمع می کرد که برود. گفتم که خودم را رسانده ام چون تا فردا نمی توانستم صبر کنم. دکتر با حوصله نشست پشت میزش و با دقت همه ی نمودار ها را نگاه کرد و بعد گفت:" آن قدر ها که فکر می کردم کوچک نیست و رشد هم کرده. حدود سه و نیم است!". وا رفتم. گفتم "این همه استرس برای موجودی که سه و نیم کیلو است؟؟...فکر نمی کنید سه و نیم کیلو ، کوچک که نیست حتا کمی هم huge و بزرگ است؟؟...یک کیلو هم که می گویید ماه آخر اضافه می شود و یعنی شما نگران کوچکی ِ یک موجود ِ چهار و نیم کیلویی بودین واقعن؟!!..و من این همه استرس؟". توی ذهنم پسر عمه ی کپل ام بود وقتی که به دنیا آمد و سه کیلو و نیم  بود و به سختی بغل اش می کردند همه و از زور ِ فشار لپ های اش شبیه ژاپنی ها شده بود. حرف های ام که تمام شد، دکتر عینک اش را از روی چشم اش برداشت و با لبخند گفت :" خانم متخصص، منظورم سه و نیم پوند بود". خجالت وار لبخند زدم و تصویر پسر عمه ی کپل ام از ذهنم محو شد و یک موجود ظریف یک و نیم کیلویی جای اش را گرفت. گفتم " وزن اش آن قدر ها مهم نیست که مغزش مهم است". این بار دکتر لبخند زد و گفت:" امیدوارم یک کیلو...یک کیلو..." کیلو"... یک کیلوی دیگر بهش اضافه شود توی این ماه چون اگر نشود آن وقت مراقبت از یک بیبی ِ tiny  و مینیاتوری سخت تر از یک بیبی ِ معمولی است.". از تاکید مسخره اش روی کیلو هر دو خندیدیم. 

در خانه را که باز کردم ، ترنج و تورج پیچیدند به پر و پای ام. ترنج را بغل کردم و به این فکر کردم که ترنج چهار کیلو است و نصف این وزن می آید توی بغل ام یک ماه دیگر. سرم را کردم توی موهای ابریشمی ترنج و گفتم:" بزرگ شو جانم...بزرگ شو..."



|  نظرات (18)