برای روزهای بودن و نبودن ام

نویسنده :Frida تاریخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 03:56

مادرک عکسی از یک سرهمی  بافتنی ِ  فوق بامزه که یک کلاه  با منگوله ی بزرگ دارد را برایم فرستاد و گفت که به دوست اش گفته که این را ببافد و حالا می خواهد برایم پست کند. دلم آب شد و ضعف کرد از تجسم پسرم توی آن لباس. گفتم که پست هزینه ی زیادی دارد و کمی صبر کند تا ببینم آشنایی به تازه گی ها نمی خواهد از ایران بیاید که زحمت اش را به او بدهیم. تنها آدم موجود که برای سفر رفته بود ایران، همکلاسی آقای نویسنده بود. با کلی خواهش و تمنا آقای نویسنده را راضی کردم که از دوست ِ رودروایسی دارش این خواهش را بکند و آن لباس کوچک را لطف کنند و با خودشان بیاورند. مادرک که شنید، از خوشحالی عکس سه مدل دیگر لباس و پتوی بچه گی های خودم  را فرستاد که این ها را هم بدهم بیاورد؟!..بهش زنگ زدم و توضیح دادم که مادرجان، مادرک من، آن ها خودشان هزار جور وسیله و خرت و پرت دارند و در ضمن دوست جون جونی ما هم نیستند که این قدر به شان زحمت بدهیم. آقای نویسنده را که می شناسی، کلن از این که به دیگران زحمتی بدهد گریزان است. این یک دست هم فقط برای این که حس خوبی دارد و از طرف توست . لطف کن و فقط همان سرهمی را بده که صحبت کردیم و ما را مجبور به عذرخواهی  از کسی که رفیق مان نیست نکن. دیروز هم برای این که مطمئن شوم دوباره زنگ زدم و سفارش کردم  که مادرک جان، فقط همان یک دست  و او هم گفت باشد. برایش توضیح دادم که ما احتمالن سه ماه دیگر می آییم ایران و هر چه  می خواهد را بگذارد برای آن موقع و الان نیازی به لباس نیست. امروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که همکلاسی آقای نویسنده مسیج داده که لباس ها به دستم رسید و یک عکس هم از سه دست لباس برایمان فرستاده!!!...خدا می داند که چه قدر معذرت خواهی کردم از کسی که تا به حال حتی ندیدم اش و چه قدر شرمنده شدم که مادرم او را توی رودروایسی گذاشته!...از این طرف هم که اصلا نگویم که وقتی آقای نویسنده از خواب بیدار شد و عکس را دید چه کرد و چه نکرد و چه ها گفت و چه ها نگفت. برادرک هم از آن طرف خبر دار شده بود و دعوای مفصلی با مادرک کرده بود که چرا خواهرک را جلوی کسی که نمی شناسد شرمنده کرده ای و مگر نگفت که فقط همان لباس کوچک  و آشوبی هم آن طرف به پا شده بود. به همین سادگی و داستانی به این مسخره گی، همه ی امروز ِ تعطیل و برنامه های ام را به فاک داد و اصلا نمی دانم که این وسط چه شد و تقصیر با کی بود و اصلا اشتباه من کجا بود. فقط می دانم که برادرک امشب را رفت خانه ی ما بخوابد و مادرک بعد از حرف های ام فقط گریه تحویلم داد و آقای نویسنده هم به هر زبانی که بلد بود من و خانواده ام را مورد الطاف اش قرار داد!

بیش از آن که فکرش را بکنی عصبانی و غمگین و فکری و بی خیال!  و همه چیز در همم. باورم نمی شود که حتی محبت های مادرانه هم این طور باعث به فنا رفتن روزها و شب های تنهایی ام شود توی این سر دنیا. خسته ترینم از همه ی داستان هایی که قرار است توی شان یک نفر درک نشود و یک نفر همیشه متهم باشد و یک نفر همیشه آدم ِ خوب داستان باشد و یک نفر همیشه آدم  ِ نفهم ِ داستان. می ترسم که آن قدر بی خیال شوم که دیگر هیچ کس و هیچ چیز برایم مهم نباشد و بزنم زیر همه چیز و تنهایی را به همه ی باهم بودن های زنده گی ترجیح دهم. گاهی فکر می کنم که ازدواج طبق میل خودم، به این همه سال میان دو طرف له شدن می ارزید یا نه. شاید بهتر بود من هم با یکی از آن آدم هایی که مورد تایید مادر و پدرم بودند ازدواج می کردم و یازده سال مجبور به له شدن میان این دو طرف نبودم و شاید هم حالا همه چیز طور دیگری بود. شاید من به جای  زن سی و سه ساله ای که کلی سفر رفته و یک کار بشردوستانه داشته و حالا توی کانادا منتظر اولین بچه اش است، یک زن خانه دار ِ مرتب و منظم که کلی میهمان دعوت می کند بودم و حد اقل دو تا بچه داشتم و همه ی وقتم را صرف شوهر و بچه های ام می کردم و هیچ هم غصه ی دلخوری های شوهرم و مادرم و پدرم را نمی خوردم و مدام با فامیل سرگرم بودم و شاید زن ِ خوشحال تری می بودم آن طوری...   



پ.ن. بابت بی پاسخ گذاشتن کامنت های متن قبل مرا ببخشید. دل و دماغ ندارم. 



|  نظرات (30)