X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

منو بشنو ...

نویسنده :Frida تاریخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 19:24

دو روز پیش برایت یک کمد سفید و دو در، مدل ایستاده خریدیم. فروشگاه آن طرف خیابانی بود که خانه مان در آن است اما گفتند که سی دلار بابت تحویل آن در منزل می گیرند. کل کمد یک جعبه ی بلند بود که معلوم بود باید مثل تکه های اسباب بازی های تخم مرغ شانسی کیندر ، سر هم شود. جعبه را گذاشته بودیم توی چرخ فروشگاه و مردد بودیم برای سی دلار! یاد ماموریت آخرم افتادم که مجبور بودم توی فرودگاه قطر هشت ساعت بمانم و برای پر کردن وقتم رفتم شاپینگ و آن جا مردد شده بودم که آن رژ قرمز سکسی ِهفتاد دلاری را بخرم یا آن کمرنگ و خانوم طوری ِ  نود دلاری را!...دخترکی که آن طرف کانتر ایستاده بود زیاد نگذاشت که توی فرودگاه قطر بمانم! رو به بابای نویسنده! گفت که :" الان با این چرخ راحت هستید؟". آقای نویسنده گفت :" بله. خیلی!". دخترک لبخند ِ زیبایی زد و گفت که اگر یک کارت شناسایی بگذاریم می توانیم با همان چرخ کمد را ببریم و بعد هم چرخ را برگردانیم. به همین راحتی. و ما همین کار را کردیم. دو ساعت طول کشید تا بابای نویسنده از روی کاتالوگ کمد را سر هم کند و من هم توی همان فاصله ، بالاخره خودم را راضی کردم که  همه ی لباس هایی که برای ات خریده بودیم  را با ماشین لباسشویی ساختمان بشویم و بعد هم بیندازم توی خشک کن که ضد عفونی شوند. جوراب  های اندازه ی نصف ِ کف دستت را که می خواستم بیندازم توی ماشین، اشک های م زودتر از جوراب های ات افتاد توی ماشین!...نمی دانم چرا از کوچکی آن همه لباس دلم "مرگ" گرفت. از این که زود به دنیا می آیی و باید با احتیاط این لباس ها را تنت کنم دلم هشتاد ریشتر زلزله گرفت.  کمد که تمام شد، لباس ها هم شسته و خشک شده بودند. تورج پرید بالای کمد و من نشستم روی صندلی و  ترنج هم نشست روی پای ام و من دانه دانه لباس های ات را تا کردم و چیدم توی کمدت. اولین لباس های ات. اولین کمدت. بابای نویسنده ازمان عکس گرفت و من دوباره گریه ام گرفت نمی دانم از چه. 

یک کوله پشتی ِ عظیم و مهیج هم از آمازون سفارش دادم که چند روز پیش رسید. فکر کردم که من از آن مامان های شیک و خانومی نمی توانم باشم که یک دایاپر بگ بیندازم روی شانه ام و برای همین یک کوله ی حسابی سفارش دادم که هم بشود کیف تو و هم کیف من برای سال های بعدمان. که بیندازم روی کولم و دست های ام آزاد باشد برای بغل کردنت . حالا فقط مانده که وسایلی که برای بیمارستان لازم است را بگذارم داخلش و ...منتظر بمانم که هوای آمدن کنی. 

قرار است تا دو هفته ی دیگر هم بروم سر کار و امیدوارم توی این دو هفته هوس آمدن نکنی کوچکم. هر چه بیشتر توی دلم بمانی برای ت بهتر است. برای من البته روز به روز سخت تر می شود. قسمت های مختلف روی شکمم تیر می کشد شب ها و "خواب" از همین حالا شده است یک رویا. اما تو تا آن جا که دوست داری بمان آن جا و بزرگ شو عزیزکم. هر دردی سراغم می آید با خودم می گویم نکند این همان درد باشد. اما بعد از چند دقیقه که بهتر می شود می فهمم که نه. این آن نبوده و خیالم راحت می شود. اشتهای ام کم شده و انگار معده ای دیگر برایم نمانده. بابای نویسنده یک صندلی شبیه همان چیزی که دیده بودیم را با قیمت مناسب تر پیدا کرد و برای مان خرید که وقتی آمدی می توانیم حسابی روی آن بنشینیم و تاب بخوریم و حرف بزنیم. تخت تو را هم که بگذاریم، خانه دیگر جای سوزن انداختن نیست. ولی هیچ کدام این ها مهم نیست. چیزی که مهم است و باید یادت باشد این است که دوستت داریم و چه باشیم و چه نباشیم همیشه با تو هستیم. این را از الان تا همیشه یادت باشد. 

از همه ی این ها که بگذریم



|  نظرات (24)