برای روزهای بودن و نبودن ام

بهترین کادو...بهترین" آتو"....

نویسنده :Frida تاریخ: چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت: 04:03

توی بیشتر از ده تا گروه تگرامی عضوم و هیچ کدام را هم نمی خوانم. نه می خوانم و نه دیلیت می کنم!...نمی دانم چه مرضی ست. شاید فکر می کنم این ها چند تا نخ و ریسمان هستند که من را به ایران و آن آدم ها وصل می کند و اگر دیلیت کنم، جدا می شوم و میفتم و می میرم!. یکی شان را اما مدام مدام می خوانم و آن همان گروهی ست که همه ی زن های باردار ِ ایرانی ِ ساکن ِ  مونترال جمع شده اند و هرروز که از خواب بیدار می شوند از دردها و خوشی ها و مشکلات و کودکان درون و بیرون شان می گویند. برای من ِ بی تجربه ی بی هم صحبت، بهترین جایی ست که می توانم بنشینم یک گوشه و فقط گوش کنم و چیز یاد بگیرم. آن روز یکی از معدود بارهایی بود که حرفی زدم و یک نفر جوابم را داد و بی این که حواسم باشد بعد از چند روز دیدم  که دارم مدام سوال می پرسم ازش و او هم هر بار با حوصله تر جواب می دهد. روز اول که گفت :" اگر کاری داشتی و یا سوالی حتمن از من بپرس"..جمله اش هیچ بوی رودروایسی و تعارف های معمول را نداد و نمی دانم چه طور شامه ی نه چندان باهوش من این را فهمید و بی این که صدای اش را بشنوم یا چیزی ازش بدانم  شد جواب همه ی سوال های من در مورد پدیده ی ناشناخته ای به نام "پسرک". 

امروز قرار شد ببینم اش تا چند تا از چیزهایی که پیدا نکرده بودم و او زحمت خریدش را کشیده بود برایم بیاورد. حاضر نشد که من تا نزدیکی های خانه اش بروم و خودش تا ایستگاه مترو کنار خانه آمد. از دور اولین چیزی که دیدم، دو تا بادکنک هلیومی بود که بسته بود به یک ساک کاغذی با شکل های کارتونی!...دلم لرزه ی هشتصد ریشتری گرفت. یاد آن روز افتادم و یک لحظه مکث کردم!...فکر کردم که یکی از خوانندگان روزمره  گی های من است!...با لبخندی که توی هیچ کدام از عکس های پروفایل اش نبود سلام کرد و یک جور عجیبی دلم ریخت که این قدر آشنا بود برایم. از فکر بادکنک های هلیومی آبی نمی توانستم بروم بیرون. فکر کنم دومین یا سومین جمله ای که بین مان رد و بدل شد این بود که من پرسیدم چرا بادکنک؟!..و او هم بی خبر ازهمه جا با تعجب گفت که خب برای بیبی بادکنک می آورند دیگر!...نشستیم توی تیم هورتون ِ آن طرف ِ خیابان که ورژن کانادایی استار باکس توی کاناداست. دو تا پلاستیک بزرگ پر از کادو برای پسرک آورده بود. از کفش های بافتنی ِ بند انگشتی بگیر تا لوسیون و شامپو و همه چیز. دانه دانه کادو ها را نشانم می داد و من فقط تمرکز کرده بودم که نه بغض کنم و نه اشکم بیاید!...توی ذهن ِ نخود وارم،  نمی توانستم باور کنم که یک نفر بین زمین و آسمان یک دفعه مثل فرشته بیاید روبروی من و این همه کادو و مهم تر از همه، دو تا بادکنک هلیومی بی مقدمه بیاورد برای کوچکم!...نشان دادن  ُکادوهای او و قورت دادن بغض من که تمام شد، گپ ِ از همه جا شروع شد  و بعد هم این حرف های مان نبود که تمام شد بلکه وقت مان بود. بیرون زدیم و برف و بوران شده بود. با همان پلاستیک ِ کادوها و بادکنک های هلیومی بغلش کردم غریبه ی آشنا را و خدا می داند که چه طور گرم شدم توی آن بوران. سر چهار راه که رسیدم  بادکنک ها را از توی ساک کاغذی بیرون آوردم و مثل بچه ها گرفتم توی دستم. از چهارراه که گذشتم نشستم توی پارک نزدیک خانه. هضم  ِ آن هجوم از حس خوب برایم سخت بود.  حسودی ام شد به "پسرک" که هنوز نیامده...کلی دوست پیدا کرده و آرزوهای ام برایش یکی یکی دارند براورده می شوند. حسودی ام شد به دخترک که این قدر دلش  بزرگ است و فکر کردم که هنوز چه قدر باید از آدم ها خیلی چیزها یاد بگیرم. 

بوران بادکنک ها را این طرف و آن طرف تاب می داد و.. بادکنک ها دل ِ من را.... 



|  نظرات (23)