برای روزهای بودن و نبودن ام

یک نفس تا تو...

نویسنده :Frida تاریخ: سه‌شنبه 5 بهمن 1395 ساعت: 06:57

نیم ساعت مانده بود که آخرین روز کاری ام تمام شود که رییس صدایم کرد.. اشاره کرد که روبروی اش بنشینم. تا  چشمم به کاناپه ی سوپر نرمالوی روبروی اش افتاد  به این فکر کردم که اگر راحت بنشینم روی اش و نتوانم  بلند شوم چه؟! از تصور خودم که مثل لاک پشت واژگون شده دارد دست و پا می زند خنده ام گرفت. کاملا می دانستم که  اگر راحت بنشینم، بلند شدنم با خداست! با احتیاط  و آرام نشستم لبه ی کاناپه.  نظرم را در مورد کار توی چند ماه گذشته پرسید. اول از خوبی های کار گفتم و بعد هم از مشکلات و ایرادها و نقص ها و یکی دو جا هم  با تیر کمان مدیریت اش را نشانه رفتم و درست نفهمیدم که لبخندش از انتقادم،  عصبی طور بود یا رضایت مند طور. حرف های ام تمام شد و او شروع کرد. گفت که جای هیچ ایرادی را نگذاشته ام و توی این مدت کم ، حرفه ای ترین کارمندش بوده ام. گفت که یک سری از بحران ها را بهتر از خودش هندل کرده ام و اصلا نمی خواهد از دستم بدهد. خیالم را راحت کرد که پست ام سر جای اش می ماند و هر وقت که برگشتم در آن جا به روی ام باز است. گفت از نهایت مرخصی زایمان ات استفاده کن و نگذار کار این جا باعث شود که با کودک ات وقت نگذرانی. گفت که یک کارمند موقت جای من می گیرد تا مرخصی ام تمام شود و بعد می توانم برگردم و حقوقم هم اضافه می شود!. باورم نمی شد ریمیا، چیز هایی که می شنیدم را. مدام به پسرک فکر می کردم که چه طور وارد زنده گی مان شد و بعد هم این کار برایم جور شد. آن هم وقتی که دنبال کار نبودم و فکرش را هم نمی کردم که بی این که کار جنرال کنم، یک راست وارد بازار کار کانادا شوم. حرف های اش تمام شد و تشکر کردم و همدیگر را بغل کردیم و خداحافظی کردم و بعد هم تند تند وسایلم را جمع کردم که به اتوبوس برسم. همه ی راه برگشت را به پسرک فکر کردم که ده سال منتظر بود تا پای من برسد این جا و هنوز یک ماه نگذشته بود که از هیچ و پوچ! خودش را وارد دنیای ام کرد و بعد هم  آن قدر دقیق کار برایم پیدا کرد که ساعات کاری ام تا آخرین روز آن قدری شود که مرخصی زایمان بهم تعلق بگیرد و همه ی این ها را انگار پازل وار برایم آماده کرده بود هستی! حالا کمتر از تعداد انگشتان دستم به آمدن ش مانده و من روزها تقریبن تنها کاری که می کنم "منتظر ماندن" است. دست های ام آن قدر خواب می رود که نمی توانم نقاشی کنم و نشستن آن قدر برایم سخت شده که نمی توانم بنشینم و فیلم تماشا کنم و کتاب بخوانم و خوابیدن هم از سخت ترین کارهای دنیا برایم شده. بعد از سال ها احساس ِ "حوصله سر رفتگی" را دارم توی روزها تجربه می کنم و تنها کاری که از دستم بر می آید فکر کردن به پسرک  و گاهی حرف زدن با اوست. امروز خواندم که مونترال قرار است سنگین ترین طوفان برفی خود را توی هفته های آینده داشته باشد و کمی نگرانم که نکند یکی از همان شب ها باشد. این که جای اش تنگ شده را کاملا از حرکات اش می فهمم و دوست دارم زودتر رها شویم. او از جای تنگ اش و من از غصه ی جای تنگ او. مدام به درد کشیدن فکر می کنم و می دانم که تا قبل از اپیدورال شاید چند ساعتی را مجبور باشم که تحمل کنم. دلم می خواهد زودتر از بیمارستان برگردم خانه و بگذارم اش توی تخت ِ کوچک ش و نگاهش کنم و نگاهش کنم و نگاهش کنم و سیر نشوم.



|  نظرات (35)