X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

میان ِ من و تو...

نویسنده :Frida تاریخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 21:19

 از معدود بارهایی ست که نه موزیک گذاشته ام و نه هیچ. مثل دو ماه گذشته صندلی راحتی آقای نویسنده را گذاشته ام کنار تخت و رو به پنجره و  و پاهای ام هم روی تخت. ترنج و تورج هم این طرف و آن طرف پای ام روی تخت لم داده اند. بیشترین لحظه های نه ماه قبل را توی همین حالت گذرانده ام. کتاب خواندن و فیلم دیدن و خوابیدن و خلاصه بیشتر کارهای ام توی همین پوزیشن بوده است. 



چند روزی ست که از روزی که قرار بود بیایی می گذرد اما هنوز انگار تردید رهایت نکرده است عزیزکم. دکتر تا فردا به من و تو مهلت داده است  و اگر نیایی باید فکر دیگری کنیم. می بینم که مدام تکان می خوری و خسته ای انگار اما من خسته نیستم و دلم می خواهد تا هر وقت که خودت دلت می خواهد بمانی. می دانم که تا وقتی توی دلم هستی نه گریه می کنی و نه گرسنه می شوی و نه غم و غصه سراغت می آید. امروز برای اولین بار با این که هنوز نیامده ای اما حس کردم که برای این روزها دلتنگ می شوم. این روزهایی که آرام مچاله شده ای توی دلم...این روزها که این قدر خوراکی های شیرین دوست داری و به ورجه ورجه می افتی...این روزها که به قول فنجون فقط و فقط مال منی و با هیچ کس قسمت نشده ای....این روزها که خسته گی و خواب و بیداری هم را می فهمیم....این روزها که توی برف راه می رویم و هر جا خسته می شویم می ایستیم و نفس تازه می کنیم...این روزها که همه ی کارهای مان با هم است و به هم صبح به خیر و شب به خیر می گوییم... این روزها که شبیه نبض توی دلم می زنی و قلبم به شماره می افتد...این روزها که نگران حرکت کردنت می شوم و یک دفعه انگار دست های ات را باز می کنی و بغلم می کنی...این روزها و شب ها و لحظه های عجیب و غریب که هیچ چیز برایم مهم نیست جز تو.  نوشتم که بدانی امروز و فردا که بیایی، دلم برای همه ی این لحظه های ات تنگ خواهد شد پسرکم. همه ی این 9 ماهی که به معنای واقعی فقط خودم بودم و خودت.  دکتر و آقای نویسنده و نازی و برادرک و میم و مادرک و همه و همه عجله دارند که بیایی و از سوال های هرروز و هر ساعت شان خسته ام. تردیدت را می دانم و دو دلی ات را حس می کنم عزیزترینم ولی با همه ی این ها، ثانیه به ثانیه حواسم به توست که اگر قصد آمدن کنی،با همه ی وجود کمکت کنم و صبور باشم و درد را به جان بخرم و بعد که آمدی بغلت کنم و بگویم که می دانم "به دنیا آمدن چه قدر سخت بوده". می دانم که "بودن" دل شیر می خواهد و ازین به بعد ادامه دادن دل ِ شیر"تر".تو چه توی دلم باشی و چه به دنیا بیایی برای من همه چیزترین اتفاق دنیایی و من تا وقتی که باشم و حتی وقتی نباشم یادم نمی رود که هستی ام را ازین رو به آن رو کردی. ببخش اگر توی تردید می مانی و دکتر ها به زور مجبور می شوند به دنیا بیاورندت. باور کن عزیزکم که دست من نیست و این دکترها نگرانند.  نمی خواهم به تو قول بدهم که بیا و دنیا پر از زیبایی ست. من از قول دنیا نمی توانم به تو قولی بدهم. اما از قول خودم می توانم برایت بگویم که اگر بیایی کلی لحظه و ثانیه و دقیقه برایت می سازم که بخندی و خوشحال بزرگ شوی. من و بابای نویسنده و ترنج و تورج، بیشتر از آن چه فکرش را کنی دوستت داریم و منتظریم...منتظر...



|  نظرات (14)