X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

هیچ وقت دیر نیست برای آمدنت....

نویسنده :Frida تاریخ: جمعه 15 بهمن 1395 ساعت: 19:59

تا در مطب را باز کردم هر دو منشی اول با دهان باز نگاهم کردند و بعد هم هردو هم زمان با خنده گفتند:" بازم تو؟". خودم هم خنده ام گرفت.کمی نشستم تا نفسم تازه شود. از بیمارستان تا مطب را سراسیمه رفته بودم که نتیجه ی سونوگرافی را قبل ازین که دکتر برود نشانش بدهم و تکلیفم معلوم شود. منشی ها کمی سر به سرم گذاشتند و حال و هوایم عوض شد. نوبتم که شد، دکتر هم با لبخند وارد اتاقش شد و گفت :" مادر ِ خسته و بچه ی لجباز!". گفتم:" خسته نیستم ...دارم از آخرین روزهای ش لذت می برم...". نتیجه ی سونوگرافی  را دید و سرویکس ِ  به قول خودش همچنان مثل سنگم را چک کرد و گفت:" پیشنهادم این است که مثل فرانسوی ها رفتار کنیم!"...نمی دانم چرا مثل احمق ها گفتم:" شراب  و پنیر بخورم؟!" ..خندید و گفت:" مثل پزشکان فرانسوی منظورم بود ولی فکر کنم بدجوری دلت برای عادت های قبل از بارداری ات تنگ شده!...همه چیز به نظرم خوب است و می توانیم هفته ی چهل و یک را هم صبر کنیم. تو هم که هپی هستی و خسته نیستی. اگر تا چهارشنبه لجبازی ِ این بیبی شما ادامه پیدا کرد، روز بعدش بستری می شوی و احتمالن یک دوره ی طولانی induction را باید شروع کنیم. (القای زایمان یا تحریک رحم فکر کنم ترجمه اش باشد!). نمی دانستم چه باید بگویم. هیچ سوالی هم حتا به ذهنم نرسید. فقط سعی کردم که با همه ی وجودم اعتماد کنم به حرف دکتر و ...طبیعت!پرسید که اضطراب دارم یا نه. گفتم اصلا و به همه ی اتفاق هایی که می افتد ایمان دارم و نگران نیستم. می دانستم که شب که برگردم خانه، هزار تا فکر و خیال می آید توی سرم و این جمله که استرس ندارم برایم مسخره ترین جمله می شود. اما نمی دانم چرا آن لحظه آن قدر آرام بودم و مطمئن بودم که همه چیز خوب پیش می رود. یاد دخترکی افتادم که توی بخش زایمان  دیدم ش و روی ویلچر نشسته بود و زیر چشمانش گود شده بود از درد و مادرکش خوشحال ویلچرش را هل می داد و می گفت :" فقط چند ساعت مانده ...تحمل کن" و دخترک فقط کمی تا بیهوش شدن فاصله داشت. دوباره لبخند زدم به دکتر و گفتم :"تا هر وقت لازم باشد صبر می کنم. بیبی هم باید یاد بگیرد که صبور باشد". دکتر از روی صندلی اش بلند شد که برود سراغ اتاق کناری و مادر ِ بعدی و همان طور که در را باز می کرد گفت:" آفرین...همین طور باقی بمون...همیشه". آقای نویسنده سکوت بود. می دانستم غوغاست توی دلش و این جور وقت ها که چیزی بر خلاف آن چه انتظار دارد پیش می رود اضطراب می گیرد و به هم می ریزد. کمک کرد که کفش های ام را بپوشم و آمدیم بیرون.  فکر کردم سکوت برایش بهترین چیز است. برف گرفته بود و من توی دلم ذوق زده گفتم:" پنج روز دیگه هم با همیم..پسرکم" و ...نمی دانم که فهمید یا نه.



|  نظرات (23)