X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

آخرین شب ِ خانه بی تو

نویسنده :Frida تاریخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 07:46

از بیمارستان تلفن زدند و گفتند که فردا گوش به زنگ شان باشم و هر وقت که تماس گرفتند بروم بیمارستان برای بستری شدن و داستان ِ اینداکشن و مخلفات اش. ساک ِ پسرک و خودم را دوباره چک کردم که مبادا چیزی را فراموش کرده باشم. نمی دانم چرا اما کابینت ها را ریختم بیرون و همه شان را مرتب کردم!...به مامان و خاله که قرار است برای تولد پسرک پای سیب درست کنند مسیج دادم که هر چه درست کردند ، نصف اش را بدهند برادرک تا توی شهرک بچرخد و بین کارگران شهرداری تقسیم کند. کاری که همیشه بابا با نذری های خانواده می کرد. صندوق عقب ماشین را پر می کرد و شبانه راه می افتاد توی خیابان ها و هر جا کارگر شهرداری ای می داد می ایستاد و نذری را به او می داد.  به مرجان و آتو و فائزه و ندا مسیج دادم که نگران نباشند و برای بیمارستان آمدن خودشان را به زحمت نیندازند و اگر لازم باشد حتمن آقای نویسنده خبرشان می کند که بیایند. ترنج و تورج را شانه کردم و  خاک شان را تمیز کردم و ظرف غذا و آب  اضافه برای شان گذاشتم. می دانم که همه ی دوستان ِ ندیده ی این جا و همه ی اهالی ِ فامیل ِ آن طرف ِ ما و آقای نویسنده دل شان این جاست و مدام خبر می گیرند و دعا می کنند. اما چند ساعتی ست که دارم توی سرم فقط و فقط با چند نفر حرف می زنم و بدجوری دلم می خواهد که حواس شان به من باشد. 

 اول "بابا"...که می دانم مثل همه ی باباهای دنیا شاید آرزوی دیدن نوه ات را داشتی و دنیا به تو این فرصت را نداد. یک روز مامان بهم گفت که  وقتی خبر آوردن ترنج را شنیدی، با افسوس  گفتی که همه ی هم سن و سال های ات دارند پدر بزرگ می شوند و آن وقت من تازه یک گربه آورده ام توی خانه. این را مامان بعد از رفتن ت بهم گفت و من فقط افسوس خوردم که چرا نشد به تو بگویم که متاسفم اگر نتوانستم به آرزوی ات برسانمت. متاسفم بابا که آرزوی ات را با خودخواهی  ندیده گرفتم چون نمی خواستم بچه ام را توی آن همه تضاد و داستان هایی به دنیا بیاورم که خودم بزرگ شدم.  درست است که حالا نیستی و شاید نتوانی پسرک را بغل کنی ، اما می دانم که ما را می بینی و حواست به مان هست. این را همان شبی فهمیدم که برادرک با گریه زنگ زد و گفت که خواب دیده بابا تک و تنها بلیط خریده و می گوید من باید بروم کانادا و برادرک هرچه اصرار کرده که تنها به صلاح اش نیست، گفته که باید و باید و باید برود. من خودم خوب می دانم که دختر ِ رویاهای ات نبودم بابا. خودم خوب می دانم که هر چه بیشتر خواستی مرا شبیه خود تربیت کنی من یاقی تر و سرکش تر شدم. من این ها را خوب می دانم بابا. ولی مطمئنم اگر حالا هم بودی توی این شرایط مرا بخشیده بودی. برایت می نویسم که بدانی دلم می خواهد کنارم باشی و نگاهم کنی و دعایم کنی و بدانم که لبخندت با من است و نه خاطره های تلخ سال های نا اهلی ِ من و سرسختی ِ تو.


دوم "ف" عزیزم.  که فقط خدا می داند چه قدر دلم برای تو و آن صدای جادویی ات تنگ شده است. نازی اکم هر روز و هر ساعت حالم را می پرسد و من خوب می دانم که  خودش این روزها چه قدر تنها و غم دار است. توی فرودگاه موقع خداحافظی بود که فهمیدم بیکار شده و دیگر دستم به روزها و شب های تهران برای رفتن دنبالش و چند ساعتی خنداندن اش نرسید. تو اگر بودی اما حالا خیالم صد برابر راحت بود. خواب تو را همان ماه های اول دیدم. وقتی هیچ کس نمی دانست. که توی مهمانی بزرگی بودیم و کسی به من سیگار تعارف کرد و من یادم افتاد که نباید سیگار بکشم و تعارفش را رد کردم و یک دفعه دیدم تو از دور داری به من چشمک می زنی که یعنی می دانی و من نمی دانستم از کجا. "ف" مهربانم ، دلم می خواهد تو هم کنار بابا بایستی و تنهایم نگذاری. همان طور که وقتی توی بیمارستان بودی، بابا با آن حال و روز بیمارش می آمد و توی حیاط بیمارستان کنار عمه می نشست و اشک می ریخت. کنار بابا باش و تنهایم نگذارید که خودتان بهتر از هر کسی می دانید که چه طور بودن تان آرامشم است. 


سوم "عزیز" جان است. مادر ِ بابا. آخرین بار که دیدمت روی تخت بیمارستان نشسته بودی و همه ی نوه ها دورت حلقه زده بودیم و یک دفعه زل زدی به من و بعد اشاره کردی که نزدیک شوم و در گوشم گفتی:" بچه داری؟" و من خندیدم و گفتم نه عزیز جان و تو گفتی :"دیگه وقتشه!" و من خندیدم و این آخرین بار بود که صدای ات را شنیدم. شاید نه سال از آن روز می گذرد و حالا وقت اش شده! خواب تو عجیب ترین خواب این نه ماه بود و درست وقتی بود که هنوز خودم هم نمی دانستم که بچه ای دارم و تو کلی خوراکی های خوشمزه برای چمدانم دادی و وقتی به میوه ی عجیب و غریب توی یکی از بسته ها اشاره کردم، گفتی "میوه ی بهشتی" ست . از کنجکاوی یکی را خوردم و از شیرینی آن از خواب بیدار شدم. تو انگار منتظر ترین بودی برای این روز عزیز جان.  چه خوب که زودتر از بابا و "ف "رفتی و کمر خم شده ات نشکست. دلم می خواهد بگویم که حالا که وقت اش شده، کنار بابا و ف باش و تنهایم نگذار.  درست است که از آن طرف دنیا هیچ کس نتوانست برای این روزهای سخت و شیرین ِ پیش رو، کنارمان باشد، اما برای من تو و ف و بابا یک دنیا هستید و مطمئنم که کنارم خواهید بود.

"نرگس" ، "نیکول" و "زهره " جون هم از صبح توی سرم توی رفت و آمدند و می دانم که همین دور و برها هستند.

به همه گفته ام که خیال شان راحت باشد و به زنده گی شان برسند و تا به خودشان بیایند من خبر به دنیا آمدن پسرک را بهشان مخابره خواهم کرد!!..اما تو که غریبه نیستی ریمیا...توی دلم غوغاست. ترس، بزرگ ترین چیزی ست که توی دلم است و "نتوانستن" پررنگ ترین و تیره ترین سایه ای است که روی همه ی فکرهای ام است. 

امشب آخرین شبی ست که توی این خانه، چهار نفری نشسته ایم و هر کس سرش به کار خودش است. ترنج و تورج خوابیده اند و آقای نویسنده دارد یک چیزهایی درباره ی تولد صادق هدایت می نویسد و من هم به سختی نشسته ام روی صندلی و وبلاگ می نویسم. ازین که با پسرک برگردیم خانه و باید چه کارش کنم وقتی گریه می کند یا دل درد دارد می ترسم!...ازین که چه طور باید بغلش کنم و چه طور بالای سرش بیدار بمانم و خوابم نبرد وحشت زده ام. می دانم که همه چیز زودتر از آن چه فکر کنم نرمال خواهد شد، اما این دلیل خوبی برای وحشت زده نبودن و نترسیدن نیست. می دانم که امشب خوابم نخواهد برد و به قول دکتر چهل و هشت ساعت طولانی را قبل از زایمان خواهم داشت. اما فکر این که بابا و ف و دعا و آرزوهای همه ی خواننده های ناشناس این خانه، با من است، آرام ترم می کند. با خودم می گویم...راستی چند نفر باید برای آدم دعا کنند تا آدم آرامش بگیرد؟... یک مادرک ِ نگران آن سر دنیا و ...بابا ی همین جا و ...برادرک ِ پر از استرس و بیست و چند نفر از خواننده های این جا...کافی نیست؟...




|  نظرات (38)