X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

نویسنده :Frida تاریخ: سه‌شنبه 3 اسفند 1395 ساعت: 07:57

امروز یک هفته ات شد عزیزکم. می دانم که خیلی زود است که آدم بیاید و بگوید که "وای انگار همین دیروز بود و چه زود گذشت و چه جور گذشت؟". ولی باور کن که باورم نمی شود "یک هفته شدن ات را". اصلا نمی خواهم به آن سی ساعت درد ِ قبل از به دنیا آمدنت و یا جای سوزن های اپیدورال بین مهره های ام فکر کنم. دلم می خواهد داستانم با تو از آن وقتی شروع شود که پرستار گفت می توانیم بیاییم خانه و خاله مرجان و آقای نویسنده شروع کردند با ذوق وسایل مان را جمع کردن و من اندازه ی همه ی دنیا خوشحال بودم و گیج بودم و حیران! . پشت در خانه که رسیدیم  اشک بودم و اشک و تو حتمن یادت نمی آید پسرکم. صورتم را چسباندم به صورتت و گفتم "خوش آمدی ...خوش آمدی به روزها و شب های مان کوچکم" . وارد خانه که شدیم انگار زیر پای ام اندازه ی یک سیاهچاله ی فضایی خالی شد یک دفعه. نمی دانستم چه باید بکنم. لباس های ام را عوض کنم؟...تو را بغل کنم؟...غذا درست کنم؟...حمام کنم؟!..ایستاده بودم وسط اتاق و یک قدم فاصله داشتم تا پرت شدن توی آن سیاهچاله. کاش بزرگ تر می بودی و می دیدی آن لحظه ای  که یک دفعه خاله مرجان با کلی بادکنک و  غذا و روبان های رنگی و کلی خنده و قربان صدقه سر رسید و دیگر نفهمیدم که چه کرد که خانه شد خانه و تو شدی پسرکی توی گهواره و من شدم مادر تو و آقای نویسنده شد، بابای نویسنده ی تو. این را نوشتم که اگر یک روزی من و تو یادمان رفت که فرشته ها کی هستند و چه جوری توی زنده گی آدم می آیند،   بیاییم و این جا را بخوانیم و یادمان بیاید که خاله مرجان یکی از همان فرشته هاست. 

شب اول همه مان تازه وارد بودیم!...تو توی  خانه ی جدید و ما توی زنده گی جدید. همه ی چراغ های خانه تا صبح روشن بود و چشم از تو بر نداشتیم. حالا اما بعد از یک هفته کمی به هم بیشتر عادت کرده ایم. من می دانم که کی گرسنه ای و تو می دانی که کی باید بخوابی و من یاد گرفته ام که چه طور به تو شیر بدهم و تو یاد گرفته ای که چه طور من رالحظه به لحظه عاشق تر کنی. من جز همین چند کار، کار زیادی از دستم بر نمی آید و این بابای نویسنده است که همه ی کارهای خانه را این روزها انجام می دهد و به قول خاله مرجان "با چه عشقی".توی این یازده سال این اولین باری ست که می بینم حتی ظرف های کثیف  را عاشقانه می شوید تا بیاید و زود بغلت کند و موهای نازکت را بو کند.  ترنج و تورج کم کم دارند به گریه های شبانه ات عادت می کنند و این یعنی خانواده ی ما دارد واقعن شبیه یک خانواده می شود. اگر توی کشور خودمان بودیم حتمن برایت می گفتم که خانواده یعنی مادر بزرگ و پدر بزرگ و دایی و  عمه و عمو و..خیلی چیزهای دیگر. اما عزیزکم، چه کنم که این جا فقط من هستم و پدرت و ترنج و تورج و خاله مرجان و خاله آتوسا و خاله ندا و خاله نوشین و همین و همین. هنوز نمی دانم که مهاجرت به  تنها بزرگ شدن ات می ارزید یا نه، اما می دانم و مطمئنم که تو این جا انسان آزاد تری خواهی بود که می توانی هر جا که دلت می خواهد پرواز کنی و بخندی و زنده گی کنی و این تنها دلخوشی ام برای تحمل این روزهای سخت و شیرین است. مطمئنم که روز به روز بیشتر به هم عادت خواهیم کرد و من همان قدر بزرگ می شوم با تو ، که تو بزرگ می شوی و یادت نرود که تو...بهترین و عاشقانه ترین هدیه ای هستی که از دنیا گرفته ام  و دوست داشتن ات شبیه هیچ دوست داشتنی ای توی دنیایم نیست. 





|  نظرات (28)