X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

عیدهای دور از خانه...

نویسنده :Frida تاریخ: سه‌شنبه 8 فروردین 1396 ساعت: 17:28

چرا کسی به من نگفته بود که وقتی آدم بچه دا ر می شود سرعت ِ گذشت روزهای اش هزار و ششصد برابر می شود؟! اگر این را کسی بهتان نگفته تا به حال، یادتان باشد که جایی یادداشت ش کنید تا بعدن مثل من نگویید که کسی بهتان نگفته. چون من دارم بهتان می گویم که روزها و لحظات تان می شود مثل فرمول وان. 


اولین نفری که توی فیس بوکش زمان سال تحویل را  به وقت مونترال نوشت من و آقای نویسنده شانه بالا انداختیم که به ما چه!...اما نمی دانم چرا شانه های من خیلی سبک بالا انداخته شد و با صد کیلو سرب آمد پایین. کل آن روز و شب و روز بعدش و کلی وقت بعدش  را به این فکر می کردم که چرا باید "به ما چه" شود؟...یاد سال نوی میلادی افتادم که همه جای شهر رنگ و روح سال نو بود و ته قلب ما یک "به ما چه " ی مرموزی بود و در نهایت حسی که داشتیم  سال نوی" شان" بود و نه سال نوی "مان".یکی از مرض های مهاجرت توی سن و سال ما همین است که دیگر خیلی دیر است که احساس تعلق کنیم به کریسمس و سال نو و هالوین و سنت پاتریک و کلن مناسبت های تقویم شان! از آن طرف هم از مناسبت های تقویمی خودمان دور می مانیم و دیگر نه عید حال و هوای اش را دارد و نه چهارشنبه سوری مثلا و یک جور "به من چه" ی تلخ و تاریک واری چیره می شود به هستی ِ آدم که گاهی که توی آن عمیق می شوی قدرت این را دارد که کل روحیه ت  را به  ف الف کاف بدهد! 

تنها چیزی که زیر پوستم مثل یک غده ی بدخیم حرکت می کرد این بود که نمی خواهم پسرک "به من چه " شود . به قول کیهان همه ی این بدبختی ها و خاطرات را گذاشتن و آمدن این طرف این دنیا برای این است که این کوچک ها زنده گی نرمال تر و بهتری داشته باشند. فکر کردم که این جا هیچ وقت قرار نیست خانه ی من شود اما از همان روزی که پسرک چشم های اش را به دنیا باز کرد و از همان روزی که توی صندوق پستی آن پاکت آبی رنگ را برداشتم و دیدم شناسنامه اش است، اینجا خانه ی او شده و قرار است بشود همه چیزش. روز قبل از اول فروردین، شال و کلاه ش کردم و به آقای نویسنده گفتم برویم فروشگاه اخوان که یکی از فروشگاه های بزرگ ِ ایرانی ِ مونترال است. گفتم می خواهم سور و ساط هفت سین بخرم و این اولین عید ِ ایرانی ِ پسرک است و چیزی که می ماند چند تا عکس است برایش اما بگذار چند تا عکس بماند و نفهمد  که ما توی دلمان گفته ایم "به ما چه"! رفتیم و هر هفت تا سین را با یک گلدان سنبل صورتی خریدیم که البته هنوز گل نداشت و من صورتی بودنش را از روی تگ آن فهمیدم!  و حتا وقتی برگشتیم خانه و پسرک خوابید ، همه ی کابینت ها را خالی کردم و توی شان را تمیز کردم و ظرف ها را چیدم که حس عیدم بیاید! آقای نویسنده هم زنگ زد به ندا که سال تحویل را بیاید خانه مان و تنهایی ننشیند خانه و غصه ی تنها بودن نخورد!..پنج صبح از خواب بیدار شدیم و یک ساعت وقت داشتیم برای آماده شدن. ندا رسید. پسرک را بیدار کردم و لباس نو تنش کردم و خودمان هم لباس های نویی که بدون پرو کردن  و با عجله  از ترس این که پسرک توی کالسکه از خواب بیدار شود و بی تابی کند، خریده بودیم  را پوشیدیم و شمع ها را روشن کردیم و...گربه ها آمدند وسط و ...عید شد! ندا چشم های اش پر از اشک شد از اولین عیدی که توی سال های مهاجرت ش تنها نبوده و من و آقای نویسنده اشک شدیم از بودن پسرک و این که این قدر جنتلمن وار بیدار و آرام بود و فقط ماند خاطره ی آن لحظه و چند تا عکس که آرشیو شد تا بماند و پسرک روزی ببیند و یاد بگیرد که از کنار هیچ فرصت و بهانه ای برای خندیدن و خوش بودن و کنار هم بودن راحت نگذرد و  ..."به من چه" وار نباشد!

بعد از آن روز هم چشم بر هم زدم و شد تولد آقای نویسنده و  بعد روز مادر و بعد هم دیروز...که یک سال شد این جا بودن مان...یک سال و چه قدر زود تر از همیشه گذشت انگار. هنوز به خودم نیامده بودم و هنوز خودم را توی زنده گی جدید جمع و جور نکرده بودم که پسرک آمد توی زنده گی مان و چه  عجیب سالی گذشت.


بله... داشتم می گفتم که بچه دار که می شوید همه چیز می شود فرمول وان و ...تنها عکس و فیلم و وبلاگ است که باقی می ماند و دگر هیچ! و نگویید که کسی به ما نگفت چون من گفتم!


_____________________________________

تاخیر نامه:

سال نو ی تک به تک تان مبارک نادیده های عزیز ترینم.

امسال ِ عزیز...بهترین باش و کم غصه ترین برای آن هایی که دوست شان دارم. 



پ.ن.1. گل پشت و رو ندارد. همچنین گربه جانان. شما ببخشیدشان. زیاد مایل به بودن در عکس و معروف شدن نیستند:)))

پ.ن.2. موزیقی .  پپرونی از بمرانی گوش کنید. با تشکر از بهروز که یک "بمرانی" نیست ، اما معرف خوبی ست.

 



|  نظرات (15)