X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

شبانه ها

نویسنده :Frida تاریخ: جمعه 18 فروردین 1396 ساعت: 18:32

شب های اولی که آمده بودی توی خانه، من و آقای نویسنده فکر می کردیم که باید یک نفر حتمن بیدار باشد و نگهبانی تو را بدهد!..این بود که وقتی یکی مان می خوابید آن یکی بیدار بالای سر تو می نشست که مبادا اتفاقی بیفتد برایت!...اگر می پرسیدید ازمان که چه اتفاقی ، نمی توانستیم جواب دقیقی بهتان بدهیم البته. ولی خب فکر می کردیم که باید بیدار باشیم و بنابراین همان کار را می کردیم.  بعد تر دیدیم که اگر دو نفرمان هم بخوابیم اتفاقی نمی افتد و کم کم ترس مان کم شد. 


حالا که تقریبن دو ماهه شده ای ( یک هفته مانده به دو ماهه شدنت) ، فقط من و توییم که شب ها بیدار می شویم. تو از گرسنگی و من برای شیر دادن به تو. بعضی وقت ها گریه می کنی و بیدارم می کنی. بعضی وقت ها از صدای ملچ و مولوچ انگشتانت که همه شان را می خواهی توی دهان کوچکت جا بدهی بیدار می شوم. بعضی وقت ها از صدای ذوق کردنت برای عروسک های بالای سرت بیدار می شوم . دروغ است اگر بگویم هر شب بی هیچ سختی ای بیدار می شوم. گاهی خسته ام و خوابم می آید. گاهی بدنم درد می کند. گاهی سردم است و نمی خواهم از زیر پتو بیرون بیایم. همه ی این "گاهی" ها هستند اما می دانم که باید بیدار شوم. فکر این که گرسنه باشی اذیتم می کند و این قوی ترین چیزی ست که من ِ تنبل ِ خوابالود را بیرون می کشد از تخت. 

حالا چند وقت است که شب بیداری های من و تو قصه دار دارد می شود و دلم نمی آید که ننویسم شان. مگر چند ماه دیگر قرار است شب ها بیدار شوی و شیر بخوری و با هم "شبانه" داشته باشیم عزیزکم؟ . بعضی روزها فکر می کنم نوشتن از تو، از عکس گرفتن از تو واجب تر است. دلم نمی خواهد این تجربه ی عجیب و غریب سی و سه سالگی ام را فراموش کنم. اینی که دیگران بهش می گویند "مادر" شدن  و من بهش می گویم "در ما"  شدن!  



|  نظرات (5)