برای روزهای بودن و نبودن ام

شبانه ها- 1

نویسنده :Frida تاریخ: جمعه 18 فروردین 1396 ساعت: 19:00

چند ساعت قبل ازین که خوابم ببرد یکی از عکس های بابا را توی فیس بوک برادرک دیدم و تا آن جایی که توان داشتم زار زدم!. دلم داشت از جایش کنده می شد و احساس می کردم الان است که قلبم از حرکت بایستد. بیشتر از آن که به مردن ِ بابا فکر کنم، فکر کردن به روزهای آخرش توی خانه و آن اتاق و درد کشیدن و پوست و استخوان شدن ش دیوانه ام می کند. 

صدای گریه ات را که شنیدم احساس می کردم سُرب وار چسبیده ام به تخت و نمی توانم بلند شوم. چند دقیقه ای تخت ِ گهواره ای ات را تکان دادم  و آرام شدی اما بعد دوباره شروع کردی به گریه.  لَخت و کرخت از جایم بلند شدم. توی تاریکی بغلت کردم و آن قدر خوابالود بودم که حتی موهایت را هم بو نکردم. بعد همان طور که توی بغلم بودی با تورج کلنجار رفتم که از روی صندلی راحت مان بلند شود که بنشینم. ولی انگار خوابیده بود روی یک تپه چسب پشمالو خان!. حتی دم ِ مبارک را هم بلند نکرد مسخره خان!!!. حوصله ی این که تو را دوباره بگذارم توی تخت و برگردم و تورج را بغل کنم و بگذارم پایین نداشتم. نشستیم روی کاناپه کنار ترنج. تو شیر خوردی و من چرت زدم. تو شیر خوردی و من چرت زدم. شیر خوردنت که تمام شد به محض این که دوباره بغلت کردم دیدم که لباس ات خیس شده . به گمانم وقت آن شده که پوشک ِ بزرگ تری برایت بگیرم. فکر این که حالا نمی توانم بخوابم و باید عوضت کنم دیوانه ام کرد. چراغ را روشن نکردم و همان طور توی تاریکی گذاشتم ات روی میز ِ تعویض و بی این که نگاهت کنم ، ماشین وار و اتوماتیک وار شروع کردم به انجام دادن ِ چرخه ی تکراری ِ  عوض کردن لباس ها و تمیز کردن پاها و کرم زدن و پوشک ات را عوض کردن . توی تمام لحظه ها هم سعی می کردم که خواب از سرم نپرد خدای نکرده!!. تمام که شد ،خم شدم روی تو تا بغلت کنم که دیدم با آن چشم های عجیب و غریب و براق ات توی تاریکی داری نگاهم می کنی و لبخند می زنی. همه ی مدتی که من حواسم به عوض کردن و نپریدن ِ خوابم بود، تو بیدار بودی و داشتی نگاهم می کردی و لبخند می زدی عزیزکم و من حتی یه صدم ثانیه هم به صورتت نگاه نکرده بودم.  نمی دانم چرا از خودم و همه ی هیکل خودم خجالت کشیدم!...از این که نگاهت نکرده بودم. از این که مثل روزها موقع عوض کردن ت با تو حرف نزده بودم. ازین که برایت شعر نخوانده بودم  اما تو تمام مدت به من نگاه کرده بودی و لبخند زده بودی...

بغلت کردم. موهایت را بو کردم. دست های همیشه یخ ات را بوسیدم و بردمت کنار پنجره. کمی  پشت سر تورج دری وری گفتم و از فردا و گرفتن پاسپورت کانادایی ات برایت گفتم و تا خواستم برایت از سیاوش و خاله مرجان بگویم، دیدم که به جای من، "خواب" تو را توی بغلش گرفته است. گذاشتم ات توی تخت ِ کوچکت و فکر کردم که دیگر هیچ وقت بی این که به چشم های ات نگاه کنم، بغلت نخواهم کرد. 



|  نظرات (15)