X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

یک روز ِ باران ریز ِ پاییز...

نویسنده :Frida تاریخ: پنج‌شنبه 16 شهریور 1396 ساعت: 21:24

برده بودمش برای واکسن شش ماهگی. هیچ هم گریه نکرد و خانم پرستار را به خنده وا داشت. همان طور که لباسش را تنش می کردم خانم پرستار پرسید که کایو دوست و همبازی اندازه ی خودش دارد یا نه؟! کاش یک نفر این را از من می پرسید. از خود ِ خودم. که دوست و همبازی و همدم دارم این جا یا نه. همان طور که دکمه ی لباس کایو را می بستم و او هم با تمام ِ قدرت اش توی شکمم لگد می زد و میخندید گفتم :" pas beacoup".یعنی "نه خیلی" .فکر کردم که این جهان اولی ها همان قدر که به واکسن بچه اهمیت می دهند، به بازی و خوشحالی اش هم بها می دهند. همین چیزهای کوچک و به ظاهر بی اهمیت اما انسانی ست که گاهی دلخوش ترم می کند از مهاجرت. برایم توضیح داد که هر پنج شنبه از ساعت یک و نیم تا سه و نیم ، مادرهای محل که بچه ی زیر ِ دو سال دارند می توانند توی یکی از سالن های آن جا جمع شوند و یک مربی هم هست که برای هر دقیقه ی بچه ها برنامه ریزی کرده است و خلاصه دو ساعت را خوش می گذرانند. هم  بچه ها...هم  مادرها. 

امروز پنج شنبه کمی قبل از ساعت  یک و نیم شال و کلاه کردیم و با کالسکه خوش خوشان رفتیم سمت ِ آن جا. خوبی ِ خانه ی توی داون تاون یا همان مرکز شهر این است که همیشه به طرز باورنکردنی ای به همه جا و همه چیز نزدیکی و هوا اگر خوب باشد، پیاده روی حال ِ خود و دل و بچه ات را خوش می کند.

کمی منتظر ماندیم تا در سالن باز  شد. به محض این که وارد شدیم مربی  که یک پسر آفریقایی بسیار خوش برخورد بود، خودش را به من رساند و بعد از خوشامد و چاق سلامتی و لپ کشانی ِ کایو ، برنامه ی دو ساعت را توضیح داد. بیشتر از صد مدل اسباب بازی کف زمین روی کف پوش های مخصوص بازی ِ بچه ها گذاشته بودند. بعضی هاشان را که بلند می کردم هنوز از داخل شان آب می چکید و معلوم بود که هر هفته همه ی اسباب بازی ها را می شویند و تمیز می کنند. بچه ها توی اسباب بازی ها غلت می زدند و از خوشی نمی دانستند چه کنند. کایو از همه کوچک تر بود و فقط با یک اسباب بازی  مهیج خودش را سرگرم کرده بود بچه اکم. بعد وقت کتاب خوانی بود...بعد شعر خوانی...بعد "عمو  اُرگی" شان آمد:))) ...بعد مراسم حباب پراکنی  و ...بعد قایم باشک و بعد اسنک خوران و  بعد...بالا بلندی گرگم به هوا و ...بعد هم   تمام!..دو ساعت پر از خنده و شادی و سر و صدا و کلی بچه ی قد و نیم قد ِ بلوند و سیاه و چشم بادامی و کوچک و بزرگ که از کنار هم بودن سرخوش و مست بودند و مادران شان هم می توانستند تجربیات شان در زمینه ی غذا و پی پی و پوپو را با هم به اشتراک بگذارند!!!!!! آن ها که بچه دارند می دانند که این مسائل چه قدر حیاتی هستند ..پس نخند!.

کایو را که توی کالسکه گذاشتم، از خسته گی بیهوش شد. تا خانه را آرام آرام زیر ِباران ِ ریز ریز ِ پاییز ِ زود از راه رسیده قدم زدم. به این که توی سی و سه سالگی  هنوز خیلی چیزها برایم نو و تازه است . انگار کایو دارد من را با خودش می کشاند توی ل زیرین ترین لایه های این شهر...این جامعه...این فرهنگ. فکر کردم که چه خوب که کایو توی شش ماهگی چیزهایی را تجربه می کند که  من توی سی  و سه سالگی!!!! یکی از همان روزهایی بود امروز که فکر کردم...سختی ِ مهاجرت به ثانیه های آرامش ِ این چنینی اش می ارزد. یادم باشد که یک روز که کایو بزرگ شد، ازش تشکر کنم. برای بیرون کشیدنم از لاک ِ تنهایی و غربتم...برای بیرون کشیدنم از غم های غروب های مونترال ...برای پاک کردن ِ شک و دو دلی هایم از آمدن به این سر ِ دنیا. برای لذت ِ تجربه کردن ِ همه ی آن چه که قرار است با هم تجربه کنیم و من هیچ وقت توی آن کشور تجربه نکردم. یادم بماند که ازش تشکر کنم... 



|  نظرات (11)