X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

نویسنده :Frida تاریخ: پنج‌شنبه 18 آبان 1396 ساعت: 09:07

 استخر امشب را بی خیال شدم که بنشینم و نامه ی تو  را بنویسم برای "پغ نوئل" یا همان بابا نوئل. همان جایی که پنج شنبه ها برای بازی می رویم ، هفته ی پیش اعلام کردند که همه ی بچه ها نامه های شان را بیاورند تا بابا نوئل برای شان کادو بخرد. این اولین نامه ی تو برای بابا نوئل است و البته اولین نامه ی خودم هم!...نمی دانم چند سال طول می کشد تا بفهمی که بابا نوئلی در کار نیست، اما دلم می خواهد اگر حتا  بابا نوئل توی دنیایت نباشد، آرزوهای رنگ وارنگت همیشه برق بیاورد توی چشم های گرد و پر از کنجکاوی ات. هر کاری کردم دلم نیامد که بروم و یک مشت استیکر و کاغذ رنگی بخرم و نامه ات را جینگول وینگول کنم. با همه ی خستگی امروز که یکی از آن روزهای کذایی بود، جعبه ی آبرنگ را آوردم و بی این که فکری توی سرم باشد شروع کردم. اولین نامه ات ...اولین کریسمس ات. آرزو هایی که قرار است توی نامه بنویسم گرچه آرزوهای توی نیست  اما خیلی چیزهای دیگر که می خواهم بنویسم، قطعن خود ِ خودت هستی. آخر کوچولوی عزیزم تو چه می دانی که چه اسباب بازی هایی دوست داری!...برای تو گران ترین اسباب بازی همان قدر هیجان دارد که درب بطری اب معدنی!...که سینه خیز از این سر خانه بروی آن سر و بعد سُر ش بدهی  زیر گلدان ها و بعد بخندی از ته دل و فرار کنی از دستم. من اما به غیر از این که بنویسم چه اسباب بازی ای دوست داری، می خواهم  از خودت بنویسم. اصلا بگذار بابا نوئل فکر کند که من و تو آدم های روده درازی هستیم و سرش از نامه ی ما درد بگیرد. اما من باید بنویسم که تو ...امسال توی این دنیا یک تازه وارد بودی.  که تو عاشق نگاه کردن به نقاشی های روی دیوار هستی. که تو هر بار که غذا می خوری به ترنج که کنارت نشسته نگاه می کنی و منتظری که برای او هم از غذای تو بریزم و او هم با ولع غذاهای پوره ای تو را بخورد. می خواهم بنویسم که وقتی برایت کتاب می خوانم گاهی لب هایت را می آوری سمتم و انگار می بوسی مرا. که تو عاشق درخت هایی...عاشق  نمایش بازی من با عروسک های پولیشی ات هستی. عاشق سرلاک ِ دارچینی و سیب هستی و حتا وقتی ظرفت خالی می شود هنوز دهانت را باز می کنی و منتظر می مانی.

می خواهم برای بابا نوئل بنویسم که صبح ها که از خواب بیدار می شوی به جای گریه کردن، "بلکی" را می گیری بالای سرت و باهاش آن قدر حرف می زنی تا بیدار شوم. می خواهم بنویسم که توی این هشت ماه ، لبخند ، با صورتت عجین شده . می نویسم که چند شب است که بغلت می کنم و توی تخت خودمان می خوابانمت و به صورت ماهت خیره می شوم و تو گاهی به پهلو می شوی و انگار بغلم می کنی. همه ی این ها را برای بابا نوئل می نویسم  

می نویسم...که تو ...پسر بچه ی سالمی هستی که عاشق زنده گی هستی و  هر سال...همین را می خواهی و همین یعنی بزرگ ترین هدیه ی دنیا.


  



|  نظرات (26)