X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

* من تاریخی غمگینم...

نویسنده :Frida تاریخ: پنج‌شنبه 5 بهمن 1396 ساعت: 06:43

نقطه سر خط شده ام. در سی و چهار سالگی. صبح های منفی ِ پانزده و بیست درجه،  مداد ها و خودکارها و برگه های پخش  شده ی روی میز غذا خوری که این روزها تبدیل به میز ِ درس خوانی شده است را می اندازم توی کوله پشتی ام؛ ماگ تراولرم را پر از کافی تلخ و شکلات! می کنم، دستکش و شال گردن به تن می کنم  و کَش-اوغی ام * را روی گوش هایم می  گذارم و می روم کالج و می نشینم کنار ِ عزیزکان ِ بیست ساله ی هنوز تینیجر! که در برابر سوال ِ" اوقات فراغت خود را چگونه می گذرانید؟" پاسخ ِ " بازی با موبایل!" سر می دهند!...هوش و حواس آدمی زاد اگر شش دنگ داشته باشد، من هفت دنگ حواسم به لهجه ی کبکی ِ فرانسه حرف زدن ِ اساتید است، هشت دنگ به موبایل که مبادا از گغدوغی ِ کایو زنگ بزنند و بگویند دوباره دارد گریه می کند، ده دنگ حواسم به این که امروز چه غذایی درست کنم که دو روز مجبور به غذا درست کردن نباشم، و سی و چهار دنگ حواسم هم به مسایل متفرقه از قبیل خانواده، دوستان، کار، زنده گی در مفهوم کلی!!، و غیره است!! 

روزی بیشتر از صد بار با خودم می گویم که سال دو هزار و بیست و یک تازه درسم تمام می شود و کایو سه ساله است و تازه قرار است آن موقع دنبال کار بگردم و...اصلا این چه تصمیمی بود و آخر من شش سال دیگر چهل ساله می شوم و خدایا چه کردم با خودم و....سر ِ خط!

اگر بگویم با انرژی تمام مشغول به گذراندن روزها هستم، دروغی محض است. روزهایم با اضطراب ، کمی زیاد غصه، مقدار زیادی افسردگی و  دریا دریا تنهایی توامان است. کایو بهترین و برجسته ترین نقطه ی این روزهای سخت  است. وجودش، شیطنت های پسرانه اش، مهربانی های از نوع یازده ماهه اش، آینده اش...آینده اش...آینده اش. می ترسم ازین که روزی نه چندان دور، به خاطر پول نداشتن، غصه ی آرزوهای بچه گانه اش را بخورم. حالا که مملکت شان آن قدر با سر و صاحب است که به ما می گویند درس بخوانید و ما خرج زنده گی تان را می دهیم، ما نیز درس شان را می خوانیم  که برای کشورشان!! آدم مفید تری باشیم!!

توی فکر مدیریت زمان برای هررروزم هستم و اولین چیزی که به ذهنم می آید این است که  اینستاگرام را دیلیت کنم و پایان بدهم به این دقیقه هایی که سرشان را می ُبُرم توی ایسنتاگرام و می توانم به جای کشتن شان، دو صفحه کتاب بخوانم ، یک قطعه موسیقی گوش دهم، با یک نفر حرف بزنم  و صد تا کار مطلوب دیگر جز این که به تماشای شهوت ِ شهرت ِ دختر و پسر های سرزمینم بنشینم!. دلم می خواهد دور باشم از این همه دیدن ِ ناخن های لاک زده، پاهای پدیکور شده توی ظرف ِ آب و پرتقال و خیار!!...از این همه رای گیری های بکنم و نکنم!!...از این همه حرف های الکی و هزار غاز. شک ندارم که این اگر بشود، زمان های طلایی ام آزاد می شوند و شاید آدم عقب افتاده تر اما خوشحال تری بشوم! 

  خدایا مرا جراتی ده که آن به !!!!  


____________________________________

* عنوان متن،  از یکی از ترانه های آلبوم جدید چارتار که امروز آمده به بازار ."بنویس"

به برادرک مسیج دادم که من نمی توانم آلبوم را بخرم و ارور می دهد. لطفن برایم بخر و برایم آهنگ هایش را بفرست!...ده دقیقه ی بعد همه را فرستاد. گفتم دانلود غیر قانونی را خودم بلد بودم. سی ثانیه ی بعد با یک صدای سرد و خشک و بی روح و طلبکار برایم وویس گذاشته که : " این چارتاری های شما، سر تا پای شان مشکل است که این همه معروف شده اند!!...هنرمندها و نویسنده ها نشسته اند توی خانه شان و خاک می خورد آلبوم و کتاب های شان و در انتظار مجوزند بیچاره ها و این دوستان ِ شما !!کنسرت می گذارند توی کانادا و کوفت و بیسار!...من نمی خواهم با خریدن آلبوم حمایت شان کنم. حمایت که زور نیست خواهر من ". 

آمدم بگویم که این ربطی به سیاست ندارد و فرهنگ است و باید یاد بگیرند همه...که دیدم حرفم چرت است و البته که حرف او هم چرت و فقط در صد ِ چرت گفتن مان کمی بالا و پایین است و..فقط برایش زدم:" دکوغ!"...یعنی اوکی!...یعنی باشه. یعنی اصلا غلط کردم. یعنی هر طور که راحتی...یعنی من توان بحث ندارم این روزها... یعنی از کی تا حالا این قدر بلبل زبانی می کنی...و یعنی خیلی چیزهای دیگر..!


 دو تا موجود نرمالو و گرم که با چیزی شبیه تل به هم وصل شده اند و  آن هایی که مثل من از کلاه بدشان می آید ، می گذارند روی گوش های شان  : * cache-oreilles 

 که کمی کاسته شود از درد ِ انجماد شان!



|  نظرات (10)