X
تبلیغات
زولا

برای روزهای بودن و نبودن ام

باورم کن...

نویسنده :Frida تاریخ: چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 ساعت: 08:38

فکر کردم که چه کنم حالا که دارم آجر آجر می ریزم انگار. کایو که خواب است و نمی توانم مثل چند ماه گذشته بروم وکنارش بنشینم و فکر و خیال هایم را دفن کنم لای آجر های دیوار ِ چین ِ لگویی اش . ساعت هم از یازده گذشته و نمی توانم بزنم بیرون و توی سنت کتغین دل آشوبه هایم را راه بروم و راه بروم و راه بروم. سیگار هم که مدت هاست بی این که حواسم باشد نکشیده ام و نمی دانم چرا یادش نمی افتم دیگر. یک دفعه پرت شدم این جا. که خاک گرفته اما هنوز خانه ی من است. که من سر نزده ام اما این همه دوست آمده اند و گل ها را انگار آب داده اند. پیغام پوران عزیز، بند بندم را لرزاند. فکر آن بچه ای که متولد نشده...فکر آن بچه گربه ی نحیف...انگار تیر خلاص این روزهایم بود. دیروز ایمیل دوستی را دیدم که نوشته بود:" عید شد و ننوشتی...کایو یک ساله شد و ننوشتی...". راست می گوید. چه قدر ننوشته دارم . راستش را بخواهم بگویم، بچه دار شدن و کارهای خانه  نیست که آدم را بی وقت و مشغول می کند. اما درس خواندن آن هم با یک سیستم جدید و به زبانی جدید، آدم را از زنده گی سیر می کند.

 یک هفته ی سخت، آن چیزی ست که مرا این جا نشانده و احساس می کنم که دیگر نمی توانم. مریضی کایو و مصادف شدنش با شروع امتحانات فاینال و پاس دادن ِ ویروس به من و سپری کردن سه شب کامل در فضای دستشویی! و کم کردن سه کیلو وزن در سه روز و ماندن ِ کایو در خانه و درس نخواندنم و اضطراب امتحان ها و پاس نشدن و خیلی چیزهای دیگرکه همه و همه تاریخ بلیط شان را گذاشته بودند برای این هفته گویا!!هنوز هم هرروز شک می کنم به تصمیم درس خواندن آن هم توی سی و چهار سالگی و با یک عدد کایو و آن هم به فرانسه که کامفورت زون م  نیست. ثانیه هایی دارم که همه چیز برای پوچ و بی معنی ست. فکر می کنم که می میرم و دیگر هیچ کدام این ها نه یاد خودم می ماند و نه یاد دنیا. ازین ثانیه ها بیشتر از هر چیزی می ترسم این روزها. انگار که لبه ی چاه ایستاده باشم و وحشتم از سر خوردن باشد اما نتوانم از لبه ی چاه تکان بخورم. 

بهار هنوز به مونترال نیامده و هنوز سرماست که زور خودش را می زند. پنج شنبه باید تحقیقی را به عنوان پروژه پرزنت کنیم  که پیشرفتم در اتمام ش نزولی ست. فقط فردا را دارم و امشب را هم که دارم این جا سر می کنم... 

راستش حالا که دارم عمیق می شوم توی خودم ، می بینم حالم از پاراگراف اول خیلی خیلی بهتر شده. می گذارم به حساب معجزه ی نوشتن و معجزه ی ندیده ها و نشناخته های عزیزی که به پای من نشسته اند تا بیایم و بنویسم و حالم را می پرسند. راستش گاهی باورم نمی شود که این روزها کسی وبلاگ بنویسد و باورترم نمی شود که کسی وبلاگ بخواند هنوز!...الان دیگر حتا یادم نمی آید که پاراگراف نهایی این نوشته ام چی قرار بود بشود!!..

بگذرم. روزهای سخت هم تمام می شوند و روزهای سخت تر در راهند. خوشی ها و راحتی های زنده گی در کشوری مثل کانادا ،  نوش جان و حلال ِ  مهاجران ِ کوچک و این جا به دنیا آمده های کانادایی!  و  "وای" بر مهاجران بزرگ...که نه دین دارند و نه دنیا...





|  نظرات (14)