X
تبلیغات
زولا

برای روزهای بودن و نبودن ام

Ces jours de pluie...

نویسنده :Frida تاریخ: پنج‌شنبه 13 اردیبهشت 1397 ساعت: 09:34


  پشت چراغ قرمز چهارراه ِ قبل از خانه ایستاده بودم. دست در جیب و بی هیچ خیالی.  زنی مسن با موهای سفید و قامتی کمی خمیده که کت و دامن قدیمی با چهارخانه ریز تنش بود آمد و کنارم ایستاد . بعد با وقار و آرامش خاصی بی این که چیزی بگوید،  کاغذی را سمتم دراز کرد. بی آن که دستم را برای گرفتن کاغذ دراز کنم، نگاهی به آن انداختم.  با ماژیک مشکی نوشته بود:"گربه ی نارنجی و خال خالی ام گم شده است.توی این روزهای بارانی.  اگر پیدایش کردید اطلاع دهید و مژدگانی دریافت کنید". چراغ سبز شد. دستم را دراز کردم و کاغذ را گرفتم . زن از چهارراه رد شد و من به جای رد شدن از چهارراه ، بغض  شدم. برای آن دستخط ِ غمگین. برای آن ساده گی ِ کلمه ها. برای آن سکوت و وقار ِ غمبار. آه آه برای آن  " توی این روزهای بارانی" اش... از فکر ِ غصه ای که برای گربه اش می خورد که مبادا خیس شود. از فکر این که ترنجکم گم شود و باران ببارد و  یک گوشه، زیر یک پناهگاه توی خیابان کز کند. ازین که تورج جان پشمالویم گم شود و مظلومانه گوشه ای قایم شود.

چراغ دوباره سبز شد.   راهم را کج کردم تا از خیابان بعدی بروم...شاید ببینمش...نارنجی ِ خال خالی را..."توی این روزهای بارانی". نه برای مژدگانی... برای آن غم ِ پیر ِ معصومانه...   



|  نظرات (7)