X
تبلیغات
زولا

برای روزهای بودن و نبودن ام

تفالیات!

نویسنده :Frida تاریخ: جمعه 21 اردیبهشت 1397 ساعت: 05:23

روزهای "شب ِ امتحانی" تمام شد. راست ش را بخواهم بگویم هنوز جای شان درد می کند! . هنوز حال و روزم سر جای ش نیامده.  تابستان ، همین هفته ی پیش از راه رسید و امشب ِ بارانی، شبیه آن شب های خنک ِ آخر ِ تابستان است که بوی پاییز می آورد. کایو خوابید و یک راست رفتم توی تراس و این چند شب را یک دل سیر اشک ریختم. چند شبی که آقای نویسنده از اولین روزهای کاری اش برمی گردد خانه و خستگی از موهای سرش هم می چکد!. این اولین باری ست که توی این دو سال سر کار رفته است و اضطراب و هیجان و خوشحالی و خستگی و غم اش ، اگر سقف خانه مان نبود، حتمن تا آن بالا بالاهای آسمان می رفت!. یکی از استادان کالج برایش کاری مرتبط با رشته اش توی یک هتل نزدیک بندر قدیمی مونترال جور کرد و حالا چند روزی ست که کت و شلوار و پیرهن و کراوات یک دست مشکی می پوشد و می رود آن جا. شده است مسئول "مینی بار" اتاق ها. به قول خودش:" عجب چهل و هفت سالگی شیرینی!".مدام بهش می گویم که این جا ایران نیست که کسی کارش بالاتر و پایین تر از کس دیگری باشد. این جا همه کار می کنند فقط برای این که زنده گی کنند و بس. برای شان مهم نیست خیابان را تمیز کنند یا توی اداره ی پست کانادا کار کنند. به یک کارگر ساده همان قدر احترام می گذارند که به مدیر عامل یک شرکت بزرگ. خودش هم این ها را می داند، اما می دانم که توی دلش غوغاست. زبان فرانسه اش آن قدر ها قوی نیست و مجبور است انرژی زیادی بگذارد برای ارتباط برقرار کردن. دیشب از من پرسید که به پاستیل خرسی چه می گویند و من دلم لرزید برایش. همان طور که خسته لم داده بود روی صندلی اش و پاهای اش را از خستگی گذاشته بود روی میز ، گفت که مینی بار ِ چهل و سه تا اتاق را چک کرده است و من دلم باز لرزید. می دانی ریمیا، برای خودم هیچ مهم نیست که چه خواهم کرد و چه می کنم، اما دلم می خواست آقای نویسنده کمی کمتر خسته می شد. می دانم که نباید وضعیت مان را توی ایران و این جا مقایسه کنم، اما دست خودم نیستند و نمی توانم جلوی حس هایی را بگیرم که توی گلویم گیر می کنند هر شب. مطمئنم که چند ماه دیگر هم زبانش بهتر می شود و هم شاید کار سبک تری پیدا کند، اما این شب ها و روزها و چشم های خسته اش انگار حک می شوند روی "آن -رویِ- دیگر ِ" ِ مهاجرت و پاسپورت  کانادایی داشتن.

دلم بد جوری می خواهد که تابستان را استراحت کنم و خودم را آماده کنم برای دو سال ِ بعد که تابستان ها هم کار آموزی دارم و دیگر روی تعطیلی را به خود نخواهم دید، اما چیزی درونم وسوسه آمیز، از این طرف به آن طرف می رود که ..."کاری کن باران"...نمی دانم باید رشته ام را عوض کنم...باید مدرک ام را از سه ساله تبدیل به یک ساله کنم...باید همین راه را بروم....باید چه کنم؟!...از آن وقت هایی ست که اگر بابا بود، حتمن فکر و بکری داشت و حالا که نیست!...آقای نویسنده می گوید:" همان کاری را بکن که دلت می خواهد. هتلداری  را رها کن و برو و انگلیسی درس بده ...که عاشقش هستی و به قول خودت وقتی سر کلاس هستی، جزوعمرت حساب نمی شود"    ...من اما نمی دانم ریمیا. چند ماه پیش که این رشته را انتخاب کردم، فکر کردم که برای من ِ "بی تخصص" ، این رشته جذابیت خودش را دارد و با مدرکش همه جای دنیا می توانم بروم. آن طرف تر توی کانادا...یا آن طرف تر حتا آمریکا. هنوز هم همین نظر را دارم. اما این رشته "به فرانسه خواندن"...آن هم نه فرانسه ی عادی و فرانسوی، که فرانسه ی مخلوط به لهجه ی "کبکی" !، داستانی بس سخت و طاقت فرساست . باید بنشینم و بنشینم و برای یک بار، یا ببوسم و بگذارم ش کنار، یا یک سیلی محکم بزنم توی دهان ش و بگویم:" اگر این همه مهاجر توانستند، من هم می توانم." .گیریم...توی سی و چهار سالگی...گیریم با یک بچه...گیریم تنها ...

یک بار ...فقط یک بار باید تکلیف همه چیز را معلوم کنم. برای همیشه. 



|  نظرات (21)