برای روزهای بودن و نبودن ام

سر روی شونه ت می گذارم بی بهانه...*

نویسنده :Frida تاریخ: چهارشنبه 27 مرداد 1395 ساعت: 02:10

از صبح یک سره باران می آید. نکند تابستان تمام شده؟. از بس که همه ترسانده اند ما را از زمستان ِ این جا و سرمای خشک کننده اش. سوال ِ این که "کی آمده اید به مونترال" همیشه به دنبال لبخندی معنی دار و جمله ی " پس هنوز زمستان این جا را ندیده اید!" است. هرروز به فکر خریدن لباس های زمستانی هستیم. یک برند شعارش این است که این کاپشن تا منفی بیست درجه شما را گرم نگه می دارد و آن یکی  برند افتخارش گرم نگه داشتن ِ شما  تا منفی سی و پنج درجه است. هنوز نمی دانند که گرم بودن آدم به پوشیدن کاپشن درجه دار نیست و دل آدم است که باید گرم باشد. پشت آدم است که باید به کسی و چیزی گرم باشد.,

امروز رفته بودم برای آزمایش خون. همان بیمارستانی که قرار است چند ماه دیگر آن جا بروم. یک جای سبز و بزرگ  و زیبا و پر از رنگ که ظاهر مرتب و پنجره های دل بازش نمی گذاشت به این فکر کنی که این جا هم حتمن  مثل بیمارستان های همه ی دنیا پر از غم و غصه است. ولی می دانم که این جا هم حتمن اتاق هایی دارد که پدرهایی توی آن ها شیمی درمانی می شوند و حتمن دخترکان آن ها توی همین محوطه ی زیبا و سبز می نشینند و زار می زنند بعد از هر بار ملاقات. این جا هم حتمن اتاق هایی دارد که دخترکانی با موهای بلند ،  آرام توی کما خوابیده اند و هیچ گاه بیدار نخواهند شد. اصلا بیمارستان همه جای دنیا بیمارستان است. مهم نیست یک بیمارستان شلوغ و دولتی و قدیمی توی ایران باشد، یا یک ساختمان مجهز و مدرن و پر از رنگ توی یکی از شهرهای کانادا. فقط یک قسمت است که همیشه لبخند به لب ات می آورد و آن هم قسمت ِ بیبی های تازه به دنیا آمده است. هر چه ملاقات کننده گان ِ قسمت های دیگر خسته و نا امید و مستاصل اند، ملاقات کننده های این قسمت خوشحال و پر از هیجان و شور اند. ده نفری جلوی ام هستند. کیف و پرونده ام را می گذارم پیش آقای نویسنده و می روم کمی دور بزنم. تابلو ها را دنبال می کنم تا برسم همان جایی که بتوانم لبخند بزنم. توی آسانسور، زنی با یک ساک صورتی نوزاد که کلی بادکنک هلیومی بهش گره زده شده ایستاده . حدس می زنم مادر ِ قدیمی ِ یک مادر ِ جدید باشد!...پسرک بیست و چند ساله ی خوش تیپ و خوش قیافه ای هم کنارش ایستاده که یک عروسک پشمالوی خرس ِ  ارغوانی رنگ نسبتا بزرگ توی بغل اش است و دارد با هیجان با زن حرف می زند. دل ام می خواهد که فکر کنم این برادرک ِ مادر ِ جدید است. از برق ِ چشمان اش شاید این را حدس می زنم. زل زده ام به شان . آن طور که یک لحظه ساکت می شوند و به من نگاه می کنند. لبخند می زنم. آن ها هم. می گویم مبارک باشد. زن ذوق می کند و تشکر می کند. به این فکر می کنم که شده است ژانویه  و همه جا سفید شده از برف و ...خودم و آقای نویسنده چند روزی باید این جا باشیم. صبح و شب. فقط خودم و خودش. بی هیچ آدمی توی آسانسور با کیف صورتی و بادکنک های هلیومی  و بی هیچ کسی با یک خرس پشمالوی ارغوانی توی بغل اش. ترس برم می دارد. یک جور ترس از نوع اولین. یک جور ترس از جور ِ نگرانی. بی این که از آسانسور پیاده شوم ، برمی گردم همان طبقه ای که برای آزمایش خون بودم.  این ترس ِ جدید، احتمالن چیزی ست که باید شروع کنم به فکر کردن به اش و برطرف کردن اش. باید آن قدر فکرش را بکنم تا عادی شود و شجاع شوم. "چه زود برگشتی؟...هنوز یک نفر هم نرفته!". می خزم توی بغل اش. موهای ام را می بوسد. می گویم:" وقتی از بیمارستان برگردیم خونه ..من و تو و بیبی...حتمن گشنه مونه خیلی.  کی برامون غذا درست می کنه؟" . چشم های اش را چند بار باز و بسته می کند و مثل همیشه حاضر جواب می گوید:" برای تو  توی راه پیتزا وجی می خریم، برای خودم استیک و برای بیبی هم هپی میل ِ مک دونالد. خوبه؟. شاید هم بگیم ترنج و تورج برامون غذای خونگی درست کنند. بهتر نیست؟". می خندم. خودش هم. "یه دور زدی و فقط نگران این شدی که چی بخوریم؟ این قدر شکمو شدی؟". می خندم باز. می خواهم برای اش از بادکنک های هلیومی و تدی بر ِ ارغوانی بگویم...اما سکوت می شوم. خودم را می چسبانم به اش."نگران هیچ چیز نیستم....هیچ چیز..."


_______________________

موزیقی : چتر خیس. حامد همایون



|  نظرات (21)