برای روزهای بودن و نبودن ام

...there goes my life ....there goes my future

نویسنده :Frida تاریخ: یکشنبه 7 شهریور 1395 ساعت: 23:31

روزهای ام می گذرند پشت هم. دیروز در جواب این که چند وقت است آمده ای نزدیک بود بگویم سه ماه! باورم نمی شود این قدر زود گذشته باشد و نزدیک پنج ماه شده باشد. هرروز صبح تا ظهر" اسکار" می آید خانه مان. روزی دو جلسه کلاس خصوصی خواست و من نه نگفتم. این که می آید خانه  ومن قرار نیست مترو و اتوبوس سوار شوم خودش یک دنیاست. بعد که می رود ناهار می خورم و کمی استراحت و بعد باید بروم کلاس زبان فرانسه ی شبانه ام تا نه شب. تقریبن هرروزم این طور می گذرد و شاید هم برای همین است که سریع تر از قبل می گذرد انگار. هفته ی پیش سومین نوبت دکتر بود و در کمال تعجب جواب همه ی سوالات اش به مشکلاتی که فکر می کرد دارم نه بود. بعد منتظر سوالات من بود و من هیچ سوالی نداشتم. پای اش را انداخت روی پای اش و تکیه داد به صندلی اش و  دست به سینه زل زد به من و گفت:" عجب بارداری ِ زیبایی....کاش همه ی مامان هایی که می آمدند این جا همین طور بودند". نمی دانستم باید از این حرف خوشحال باشم یا نه. یعنی همه پر از سوال اند ؟...یعنی باید الان هزار تا سوال داشته باشم؟...یعنی من خنگ و بی خیال ام پس که بی هیچ سوالی می آیم دکتر؟. این را که گفت اضطراب از فرق سر تا نوک پای ام را گرفت. همه ی مغزم را اسکن کردم تا برای خالی نبودن عریضه یک سوال ناقابل بیاید توی ذهنم . آخرش هم موقع بیرون رفتن از مطب برگشتم و گفتم :" از این دستگاه های کوچک که شما دارین و  صدای قلب بچه رو می شه شنید....از کجا می شه خرید؟!...چنده؟!". دکتر تقریبا کمی شوک ناک و کمی با خنده گفت:" منظورم سوال هایی مربوط به بیبی و خودت بود"! گفتن ندارد شرمنده گی ام و میزان سرعتی که از اتاق اش بیرون زدم!

بیست روز دیگر مانده به آن روزی که قرار است بهم بگویند دختر است یا پسر. نمی توانم بگویم که برای ام فرقی ندارد. به قول گولو اصلا سلامت بودن اش ربطی به این که دل مان دختر می خواهد یا پسر ندارد و من نمی دانم چرا ملت این دو تا را با هم قاطی می کنند!...نمی توانم با خودم رودروایسی داشته باشم و بگویم که فرقی ندارد. زنده گی من اگر دختری داشته باشم، زمین تا آسمان فرق خواهد کرد با این که اگر پسری داشته باشم. سختی داستان این است که همان روز آقای نویسنده امتحان دارد و من باید خودم تنها بروم و  با یک پسر برگردم...یا یک دختر. البته دارم خودم را آماده می کنم برای این که اگر پسر بود غصه نخورم و  طفلکی ِ کوچک ام نفهمد که جا خورده ام و شاید چند روز توی شوک باشم. هنوز حتا زبان ام نمی چرخد که باهاش حرف بزنم یا صدای اش کنم. هرازگاهی توی آیینه شکم ِ کمی بزرگ شده ام را نگاه می کنم و حیرت می کنم از رشدش. گاهی دلم می خواهد بغل اش کنم و بوی اش کنم. دلم می خواهد بیست روز ، زود بگذرد و ببینم دنیا با من چند چند می شود بالاخره و من با زنده گی ام قرار است چه کنم و چه شود و چی پیش بیاید. بیست روز عزیز. زود بگذر این روزها. زووود تر از همیشه. 


    



|  نظرات (22)