X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

برای روزهای بودن و نبودن ام

...You need to let it go

نویسنده :Frida تاریخ: پنج‌شنبه 18 شهریور 1395 ساعت: 22:38

 یادم نیست دنبال چه می گشتم که آن آگهی را دیدم. یک اسیستنت که زبان فارسی بداند!. فرستادن رزومه که ضرری نداشت. مایه اش یک کلیک بود. فردای اش جناب دکتر "خ" زنگ زدند و با زبان شیرین فارسی بنده را به مصاحبه دعوت کردند. آن قدر الکی الکی بود داستان که مجبور شدم برگردم توی سایت و ببینم که اصلا آگهی این "اسیستنت ِ فارسی بلد "برای کجا بود. بگویم خنده ام گرفت باور می کنی ریمیا؟...یک موسسه ی مهاجرتی که سر و کارش با ایرانی هایی شبیه خودم است که می خواهند بقیه ی زنده گی شان را بیایند این طرف دنیا. به خودم گفتم این مدیرها آن قدر دور و برشان  دوست و آشنا دارند و آن قدر برای همه ی ایرانی ها کار توی فضای فارسی زبان خوشایند است که حتمن این جور آگهی ها و مصاحبه ها را فرمالیته طور ترتیب می دهند و آخرش هم آدم خودشان را می گذارند! یاد نگرفته ام هنوز که قضاوت نکنم مثل خر! جناب آقای دکتر "خ" آدرس محل مصاحبه را که فرستادند، گل از گل ام شکفت. "گالری نقاشی ِ مونترال". اگر بگویم محل مصاحبه بیشتر از خود مصاحبه جذب ام کرد دروغ نگفته ام. نیم ساعت زودتر رفتم و از همان جلوی در محو ِ نقاشی های روی دیوار  و کلاس ها و بوم های نقاشی و تیپ های هنری استاد ها و شاگردهای شان شدم. اوشان، کت و شلوار و کراوات و بسیار مودب و متشخص آمده بودند و من طبق معمول ِ وقت هایی که هیچ چیز برای ام مهم نیست و به لباس ام کوچک ترین اهمیتی نمی دهم، با شلوارک یک وجبی جین و صندل و تی شرت یک سره  مشکی تشریف ام را برده بودم.  نگاه ِ خطی ِ ایشان از فرق سرم تا نوک پای ام را به وضوح مشاهده کردم و به خودم لعنت فرستادم که چنین غیر حرفه ای حضور به هم رسانیده ام!. مصاحبه به زبان فارسی شروع شد و بعد انگلیسی و بعد فرانسه. حالا که فکر می کنم باورم نمی شود که تمام مدت مصاحبه گردن ام سیصد و شصت درجه در حال چرخش و دیدن تابلوهای اورجینال روی دیوار اتاق مصاحبه بود. خدا من را ببخشد و خدا مرگ ام بدهد که یک بار وسط حرف ِ اوشان مثل برق گرفته ها پریدم پشت صندلی شان و به طراحی روی دیوار اشاره کردم که" این گاوبازی ِ پیکاسو" نیست؟!...اوریجینال؟!...ایشان البته بسیار با شخصیت تر از آن بودند که برخورد بدی کنند. فقط گفتند که حس ِ هنر دوستی ِ من را از رزومه ام فهمیده اند و بله ، همه ی کارهای روی دیوار های این مرکز هنری، اوریجینال هستند. برگشتم و نشستم سر جای ام و عذر خواهی ِ کودکانه ای کردم و درون خودم ذوب شدم از خجالت. مصاحبه به هر مکافاتی بود! تمام شد و من باز نیم ساعت توی گالری چرخ زدم و سوت زنان و با صندل و لخ لخ کنان آمدم خانه. دیروز که توی بیمارستان بودم و از استرس رها شده بودم، دکتر "خ" زنگ زدند که برای مصاحبه ی دوم شورت لیست شده ام!. توی دلم گفتم "شورت لیست آن هم با آن شورتک ام؟!". این بار مرتب تر لباس پوشیدم و کفش های عروسکی پای ام کردم و آرایش کردم و زلف های تازه کوتاه شده ی یک سانتی ام را شانه کردم و رفتم که ببینم مصاحبه ی دوم یعنی چه. این بار اوشان با تی شرت و شلوار لی حضور به هم رسانیدند و تا نشستیم فرمودند که "به موسسه ی ما خوش آمدید. شما انتخاب شدید!". خدا می داند که چه قدر جلوی خودم را گرفتم که از آن خنده های مسخره ای نکنم که آدم حرف "پ" از لب های اش یک دفعه خارج می شود و مسخره ترین نوع خنده است!. گفتند که سابقه ی کار و فارسی ِ شیوا و روان ام ! و انگلیسی ِ بامزه ِ ی غیر نیتیو اما شبیه نیتیو گونه! (نمی دانم این تعریف بود یا متلک!)  و فرانسه ی با لهجه ی پاریسی ام ( واقعن؟!)  و اعتماد به نفس کاذب ِ تا حد ِ سقف ام! ( این هم نمی دانم تعریف بود یا کنایه) و جواب های غیر تکراری ام به سوال های تکراری مصاحبه   را دوست داشته اند و من از هفته ی دیگر می توانم شروع کنم و آفیس هم یکی از طبقه های همان گالری نقاشی است!. یا اوشان حال شان خوب نبوده و یا من واقعن در رحمت به روی ام دارد باز می شود هی هی.  همه چیز آن قدر یک دفعه ای و الکی الکی شروع شد و تمام شد که فقط باید بگویم حتمن "قسمت" این بوده. نه خوشحالم و نه ناراحت. فقط حیران ام و حیران از کاری که بی هیچ زحمتی سراغم آمده و شاکر از همانی که دارد این بازی را پیش می برد.

____________________________________________________

پ.ن.1. بنده از هفته ی دیگر به صورت رسمی، اسیستنت در امور مهاجرت از هر مدل اش می باشم و در خدمت ِ علاقمندان!



|  نظرات (27)