برای روزهای بودن و نبودن ام

با نسیم در سرم می پیچی...*

نویسنده :Frida تاریخ: جمعه 26 شهریور 1395 ساعت: 10:04

تا آن مایع صابونی را مالید روی پوست شکمم و شروع کرد به حرکت دادن دستگاه، پرسیدم :" دختر است یا پسر؟" . خندید و گفت :" جنسیت اش را در آخرین مرحله می بینیم". بعد شروع کرد به توضیح دادن چیزهایی که می دید و روی مانیتور علامت می زد و ثبت می کرد. تقریبن چیزهایی که می گفت را نمی شنیدم. از وقتی سوار مترو شدم که بروم بیمارستان مدام به این فکر می کردم که راستی اصلا چرا این همه من دل ام می خواهد دخترکی داشته باشم؟ قطعا علت اش همیشه این نبوده که دخترها شیرین تر یا ظریف تر یا با مزه ترند. دختر خواستن ِ من...انگار یک جور رسیدن به همه ی آن آرزوهایی ست که خودم به عنوان یک دختر فرصت برآورده کردن شان را نداشته ام. انگار حالا که این اتفاق "نا خواسته" افتاده، دختر شدن اش تحمل همه چیز را برای ام ساده تر می کند. این که آمده ام این جا و این همه سختی آن هم توی اولین سال آمدن ام به داشتن دخترکی که می تواند بی هیچ حرف مفتی بزرگ شود، می ارزد. راست اش من هیچ وقت به داشتن یک پسر فکر نکرده ام. دنیای پسرک ها برای ام نا آشنا و غریب است. فکر می کنم خلاقیتی توی روزهای شان نیست و نمی شود آن ها را خاص بار آورد!...دنیای دخترک ها برعکس همیشه برای ام هیجان انگیز و اسرار آمیز بوده است. برای روز به روز ِ یک دختر بچه حرف و کار و سرگرمی توی ذهنم است که خیلی هاشان را نوشته ام که مبادا زنده گی ام شلوغ شود و یادم برود!. انگار دخترکی داشتن قرار است همه ی نداشته های ام را جبران کند. انگار چهارده سال وبلاگ نوشته ام که روزی دخترک ام بخواند و بداند که چه بوده ام و چه ها شده که حالا او این جاست و این جا باید زنده گی کند با همه ی وجود. این جا باید لبخند بزند هرروز و هر شب. این جا باید خوشحال باشد و بداند که فقط یک نسل فاصله دارد با تجربه های سختی که می توانست به عنوان یک زن داشته باشد و حالا ندارد. دخترک سونوگراف رسید به پاهای اش، استخوان فیمور. پرسیدم که همه چیز خوب است؟...سرش را تکان داد که :"پرفکت". به محض این که گفت "gender" گوش های ام تیز شد. از آن خط های خاکستری و سفید توی مانیتور چیزی سر در نمی آوردم. آن قدر زوم شده بود که اگر دخترک نمی گفت آن چی است و این چی است، من فقط چیزی شبیه گرداب می دیدم که مدام پیچ می خورد توی هم. دوباره زوم کرد. "می بینی؟"....ملتمسانه گفتم:"نه. هیچ چیز". لبخند زد و چیزی را تایپ کرد و اینتر...و آمد روی مانیتور که It's a boy! ...

باورم نمی شد. تقریبن زبان ام بند آمده بود. یادم نیست چه گفت و من از اتاق چه طور آمدم بیرون. توی راهرو دویدم و از روبروی آسانسور رد شدم و در راه پله ها را هل دادم و شش طبقه را از پله ها، دویدم پایین. تو بگو پرت شدم از آسمانی که نزدیک بود بشود آسمان هفتم و ...نشد. از خودم و اشک های ام خجالت می کشیدم اما می دانستم که اگر گریه نکنم حال و روزم چیزی کم دارد!...نشستم توی حیاط بیمارستان. آقای نویسنده همان موقع رسید. از نگاه وحشت زده اش فهمیدم که قیافه ام بدجوری مصیبت است. گفتم همه چیز خوب بوده و مشکل خاصی نیست. "پس چرا گریه کردی؟". دست ام را دراز کردم و عکس ِ سونوگرافی را نشان اش دادم که وسط اش نوشته بود it's a boy . خودم نمی دانم اگر جای او بودم با خودم چه می کردم. گفت:" مایه اش دو تا آمپول است که همین الان هم بخواهی، همین جا برای ات انجام می دهند و اگر فکر کردی آخر دنیاست، همین الان برو و دنیای ات را نجات بده!"...فوران کردم. گفتم دل ام نمی خواهد هیچ چیز بشنوم. دل ام هیچ دلداری و هیچ چیزی نمی خواهد. که سلامت بودن اش هیچ ربطی به این که دل ام می خواسته چه باشد ندارد. این که اگر تا امروز خوشحال و هیجان زده بودم ازین ناخواسته ی بی خبر، فقط امید ِ این بود که دخترکی باشد و حالا برای ام هیچ چیز هیچ فرقی ندارد. برای ام همه چیز معمولی شده و هیچ احساس خاصی ندارم و همه ی انگیزه ام را از دست داده ام. این که از دنیای پسرک ها هیچ چیز نمی دانم و هیچ وقت هم نخواهم فهمید. این که حالا من هم یک زن شبیه همه ی زن های دنیا شده ام که پسرکی دارد و همین!..همین!...این که دیگر به هیچ چیز دل ام نمی خواهد فکر کنم و ...می خواهم تنها باشم. تصور این که این قدر حال ام بد شود را نداشتم. اشک های ام وحشیانه می آمدند و دل ام می خواست خانه می بودم و می خوابیدم هفتاد هشتاد ساعت. هیچ نگفت. توی سکوت به من ِ آن طور "عجیب- رفتار" زل زده بود. انگار باورش نمی شد که این قدر برای ام مهم باشد. خودم هم باورم نمی شد راست اش ریمیا. انگار دل ام می خواست همه ی کاسه کوزه ها را سر کسی بشکنم. یک جمله  از دهان اش آمدبیرون که " it's not  that big of a deal".   دوباره وحشی شدم. گفتم بیگ دیل برای من یا تو؟!...برای تو چه فرقی می کند؟....این منم که باید نه ماه به اش فکر کنم. این منم که باید به دنیا بیاورم اش. این منم که باید کار و همه چیزم را تعطیل کنم. این منم که باید با دنیای اش راه بیایم. این من ام که باید روز به روز بفهمم اش. من برای چیزی که هرگز به اش فکر نکرده ام و دوست نداشته ام نه حرفی دارم و نه آرزویی و نه آینده ای و نه انگیزه ای و نه هیچ چیز!. بیگ دیل نیست؟!...مدل زنده گی ای که قرار است تا بیست سال آینده عوض شود بیگ دیل نیست؟ از کوره در رفت. بی این که چیزی بگوید روی اش را برگرداند که برود. "اگر به اش فکر نکردی، مشکل ِ تو و بلا تکلیفی ات با دنیا و زنده گی ات هست. نه مشکل اون بیچاره و نه مشکل من". این را گفت و رفت. نشستم روی زمین.  راست می گفت. اما من توی شرایطی نبودم که حرف راست یا منطقی و غیر منطقی اش تاثیری توی حال ام داشته باشد. رفت و من همان جا نشستم.  به گمان ام نیم ساعت گذشت.  بی این که گریه کنم توی سکوت زل 

زده بودم به هیچ کجا. سعی می کردم به هفته ی پیش فکر کنم که چه طور سراسیمه رفتم بیمارستان بی این که بدانم دخترک است یا پسرک. اما حتا فکر کردن به آن روز هم حال ام را خوش نکرد.  همان جا فهمیدم که عوض شدن حال ام شاید به این ساده گی ها نباشد. کیف ام را برداشتم و بلند شدم. داشتم می رفتم سمت در خروجی که چیزی یادم افتاد. دوباره برگشتم توی بیمارستان. قول قول است. امیدوارم  اشک های ام را حس نکرده باشد و حرف های ام را نشنیده باشد، اما مطمئن ام امروز که وبلاگ ام را می نوشتم و آخرش به اش قول هدیه دادم را شنیده و یادش است. قول قول است.

ساعت نزدیکی های دو بعد از نیمه شب است و درست مثل دیشب خوابم نمی برد. انگار هنوز سنگ هایی هست که باید وا بکنم با خودم و تکلیف هایی ست که باید معلوم کنم و ...درس هایی ست که باید یادبگیرم و برای خودم مرور کنم...خیلی چیزها را...


   بیبی-نوشت :

 این اولین هدیه ات است. قول اش را داده بودم . تو مقصر حال خراب ام نبوده ای و نیستی و هیچ وقت نخواهی بود.  ببخش که خوشحال و سرخوش نیستم. بعدن  خواهی فهمید که آدم ها چه قدر خودخواه هستند و چه قدر دوست دارند همه چیز همان طوری بشود که دل شان می خواهد. من هم یک آدمم. یک آدم شبیه همه ی آدم های دنیا. کمی فرصت بده...با هم دوست می شویم!...قول می دهم.

_________________________________________________________.  

* موزیقی ای که هزار بار از صبح پلی شد: گروه دال - شعری که زنده گی ست



|  نظرات (34)